تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب دانشگاه

كارآموزی1 - قسمت دوم

گفتم كه ما باید 10 روز كار متفرقه انجام می‌دادیم. و اما ادامه ماجرا...

به اتفاق بنده خدا، سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه شركتی كه در زمینه‌ایی مرتبط با حوزه مدیریت اون بنده خدا فعالیت داشت. مدیر نامحترم این شركت هم كه گویا از قبل توجیح شده بود از ما خواست كه سر و سامانی به انبارهای شركت بدهیم. البته ما تا اون تاریخ همچین كاری نكرده بودیم ولی با شناختی كه از خودمون داشتیم قبول كردیم. بعد به اتفاق آقای مدیر نامحترم رفتیم به محل انبارهای شركت. بعد از یك بازدید مختصر و صدور مجوزهای لازم برای حضور در انبارها، قرار شد كه از روز بعد خودمون بریم اونجا.

این امر منجر به دلخوری شدیدی برای ما شد. آخه مجبور بودیم صبح كله سحر از خونه بزنیم بیرون و با هزینه شخصی بریم به محل انبارهای شركت. خوب چاره‌ایی نبود.

فردا صبح عازم انبار شدیم. با بررسیهای اولیه متوجه شدیم كه نحوه انبارش كلاً مشكل داره. البته وضعیت در یه قسمتی از انبارها كه قطعات ظریف و حساسی نگهداری می‌شد، قابل تحمل بود ولی در بقیه انبار بی‌نظمی عجیبی حاكم بود. هرچی بیشتر بررسی می‌كردیم، اوضاع بدتر می‌شد. مثلاً به یه قسمتی از انبارها برخورد كردیم كه كالاها و قطعات حساسی رو در فضای باز نگهداری می‌كردند. وقتی علت رو جویا شدیم، گفتند كه اینجا یه سقف موقتی داشته ولی به علت نداشتن مجوز از شهرداری، مجبور به برداشتن سقف شده بودند. من و علی دست به كار شدیم و به كمك متر نواری (10 متری) كه از خونه آورده بودم، مشغول نقشه برداری از اونجا و ترسیم وضعیت فعلی انبارها شدیم. این كار سه روز طول كشید. بعد اطلاعات رو به خونه بردیم و سه روز رو صرف ساماندهی به اطلاعات جمع‌آوری شده، ترسیم نقشه سه بعدی انبارها، تحلی وضعیت فعلی ایمنی، تخلیه و بارگیری و... و نیز پیشنهادهایی برای بهبود اوضاع نمودیم. البته ما اطلاعاتی درباره ورود و خروج كالاها نداشتیم و نمی‌تونستیم در مورد جای مناسب هر كالا نظری بدیم. به هر حال گزارشی مستند به همراه یه نقشه A1 از انبارها تهیه كرده و عازم دفتر مركزی شدیم.

بقیه ماجرا رو در فرصتی دیگر خواهم گفت. اما بد نیست به یك اتفاق جالب توی این روزها كه در انبارها كار می‌كردیم اشاره كنم.

توی اون سه روز ناهار رو به اتفاق مدیر انبارها میل می‌كردیم. یه روز كه قیمه داده بودند و من مشغول خوردن غذا بودم، متوجه وجود چند تخم سوسك درون خورشت شدم. اما با توجه به شناختی كه از علی داشتم و می‌دونستم بطور وحشتناكی از این حشره متنفره و اگه متوجه بشه كه چی می‌خوره ممكنه كه ظرف غذا رو توی سر مدیر انبارها خورد كنه، اونها رو مخفی كردم و بقیه غذا رو نوش جان كردم. بعد از اتمام غذا، از اتاق مدیر اومدیم بیرون و رفتیم توی انبار. به یه جای خلوت كه رسیدیم به علی گفتم: علی غذا چطور بود، سیر شدی؟ الان غذا خوب پایین رفته؟ امكان برگشت غذا نداری؟

علی در جواب من گفت كه غذا اونقدر كم بوده كه نرسیده به معده هضم شده و در ضمن از بس بد مزه بوده، كلی آب روش خورده و امكان برگشت غذا نیست.

خوب من در كمال خونسردی و بدجنسی، یافته‌های موجود در خورشت رو نشونش دادم. دیگه خودتون حدس بزنید چه اتفاقات جالبی اون جا افتاد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آبان 1387    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: دانشگاه،     | نظرات()

كارآموزی۱ - قسمت اول

سال دوم دانشگاه تموم شده بود. فصل تابستون نزدیك بود و من و علی ب. تصمیم گرفتیم باهم كارآموزی1 برداریم. به همین منظور با عباس م. كه از رفقای نزدیك و به قول امروزیها رفیق فابریكمون بود، مشورت كردیم. توی پرانتز بگم كه معمولاً عباس همه جا آشنا داشت. حالا چه جوری آشنا پیدا می‌كرد، بماند. همانطور كه از عباس انتظار می‌رفت، یه آشنا توی وزارت صنایع بهمون معرفی كرد. خودش یه زنگ زد و كلی خالی در مورد ما دوتا برای اون بنده خدا بافت. مثلاً گفته بود این دوتا سال آخر تحصیلشونه و كلی چیز دیگه.

بعد از هماهنگی عباس، ما رفتیم وزارت خونه و سراغ اون بنده خدا رو گرفتیم. از اینكه فهمیدیم اون بنده خدا مدیر یكی از گروهها توی وزارت خونه هست، خوشحال شدیم ولی تعجب نكردیم. آخه آشناهای عباس معمولاً از مدیران بودند. خودمون رو معرفی كردیم و اون بنده خدا هم حسابی تحویل گرفت.

اون بنده خدا صحبت رو اینجوری آغاز كرد كه :

"ما توی وزارت خونه یه پروژه بزرگی تعریف كردیم تا پتانسیل كشور در زمینه رایانه را مشخص كنیم. مدیر پروژه خانم X است و شما باید با ایشون همكاری كنید (البته از این كه فهمیدیم باید زیر دست یه خانم كار كنیم، هردومون دلخور شدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم).  به همین منظور معمولاً به شركتهای مربوطه خواهید رفت و با توجه به تعریفهایی كه جناب آقای عباس م. از شما كرده اطلاعات لازم رو جمع خواهید نمود. اما دو تا مسئله را باید اولش بگم تا دلخوری پیش نیاد. اول اینكه این پروژه 10 روز دیگه كلید خواهد خورد و تا قبل از اون باید یه كار دیگه انجام بدین. دوم اینكه ما اتاق كار برای شما نداریم و به علت محدودیت فضا، باید كارهاتون رو روی صندلیهای راهرو انجام بدین (خوب دلخوریها بیشتر شد. كار روی نیمكتهای پاركی اونم تو راهرو و 10 روز كار متفرقه. بازهم به روی خودمون نیاوردیم ولی یه چندتا ناسزا حواله دوست مشتركمون یعنی عباس نمودیم). البته شما می‌توانید از غذاخوری وزارت خونه استفاده كنید و به همین منظور من یك نامه رسمی به شما می‌دم كه با كمی پیگیری می‌توانید ژتنهای غذا رو تهیه نمایید (جای شكرش باقی بود كه لازم نبود از خونه غذا بیاریم و كنار راهرو بخوریم)."

خلاصه پس از آشنایی با خانم X رفتیم و اول از همه ژتنهای غذا رو گرفتیم. اینكه توی اون 10 روز چه كردیم و بقیه ماجرا رو بعداً خواهم گفت.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1387    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: دانشگاه،     | نظرات()