تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب سربازی

گرفتن پذیرش از سپاه

بعد از گرفتن دفترچه اعزام به خدمت با یكی از اقوام رایزنی‌هایی صورت گرفت تا خدمت رو در تهران بگذرانم. بالاخره كانالی به یكی از اقوام دورتر باز شد و قرار شد من دفترچه‌ام رو قبل از روز دوم اردیبهشت به اوشون برسونم. برای انجام هماهنگی لازم یه تماس تلفنی با جناب سرهنگ گرفتم و با ایشون ساعت 9 شب روبروی مسجد محل قرار گذاشتم. برای اینكه یه وقتی بدقول نشم، ساعت 8:30 به مسجد رفتم و درون مسجد منتظر موندم. من كه جناب سرهنگ رو ندیده بودم. ایشون هم من و ندیده بود. پس توكل كردم به خدا و نشستم سخنرانی بعد از نماز عشا رو خوب گوش دادم. اما خبری از جناب سرهنگ نشد. من نمی تونستم برم به كل افراد مسن مسجد بگم كه كدومتون سرهنگید. اما ایشون می تونست بیاد ببینه تنها جوونی كه تا اون موقع تو مسجد مونده كیه و پیدام كنه. درد سرتون ندم. تا ساعت 10 شب اونجا موندم. دیگه داشتن در مسجد رو می‌بستن. اومدم بیرون. دم در كه رسیدم یه آقای عصبانی رو دیدم كه دم در مسجد قدم می‌زد. تا منو دید، گفت علی‌اكبری تو هستی. گفتم بله. گفت مرد ناحسابی من یك ساعته دم درم. منم گفتم كه منم یكساعته تو مسجدم. خلاصه با ناراحتی دفترچه رو گرفت و چون دیرش شده بود، صحبت دیگه ایی نكردیم و رفت. موقع رفتن بهش گفتم من روز دوم اردیبهشت چكار كنم؟ ایشون هم گفت كه هر كاری بهت گفتن بكن. اگر دفترچه رو ازت خواستن، بگو دست جناب سرهنگه.

بعداً خواهم گفت كه روز دوم اردیبهشت بر من چگونه گذشت.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 اردیبهشت 1387    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: سربازی،     | نظرات()

اقدام برای گذراندن دوره مقدس سربازی

دانشگاه رو چهار سال و نیمه تموم كرده بودم ولی چون داشتیم خونه می‌ساختیم و پدرم دست تنها بود، تصمیم گرفتم یه پروژه اختیاری بگیرم و یكسالی به امر مسكن بپردازم. داستان اون پروژه خیلی مفصله و شاید بعداً دربارش صحبت كردم. نبیمه‌های سال 77 بود و دیگه وقتی برای دانشگاه نمونده بود. توی شهریورماه اون سال از پروژه دفاع كردم و دوسه ماه بعد هم ساخت خونه به پایان رسید. از سه چهار ماهی كه فرصت داشتم تا خودم رو به نظام وظیفه معرفی كنم برای فوق لیسانس اقدام كردم. ولی بی فایده بود و قبول نشدم. لذا در بهمن ماه سال 77 برای انجام خدمت وظیفه عمومی عازم سازمان نظام وظیفه واقع در میدان سپاه تهران شدم.

با اینكه صبح زود رفته بودم ولی یك صف بسیار طولانی تشكیل شده بود. همه اومده بودند كه سربازی رو بخرند. اما من پولی در بساط نداشتم و تنها كاری كه از دستم برمی‌آمد، انجام وظیفه بود. دردسرتون ندم، در آن صف چه‌ها ندیدیم و چه‌ها نشنیدیم. به عنوان نمونه یه بابای شنیده بود كه متأهلین از تخفیف 50 درصد برخوردارند. لذا اول رفته بود زن بگیره بهش گفته بودند كه باید كارت پایان خدمت داشته باشد. برای همین دست دخترخانوم رو گرفته بود آورده بود نظام وظیفه. می‌گفت كه "جناب سروان میخ.ام با این ازدواج كنم، جون مادرت نصف قیمت حساب كن".

صف تموم شد و بعد از خریدن یك پوشه با قیمت كذا برای ایجاد پرونده، رفتیم دم در اتاق بایگانی مربوطه به متولدین سال 1353. مسئول بایگانی رفته بود سهمیه پوتین بگیره. بعد از برگشتن و كمی داد و بیداد كه به خط باشید و ...، به من گفت كه نامه‌ات از دانشگاه نیومده. رفتم دانشگاه و با چه زحمتی، مسئول بایگانی دانشگاه یه شماره نامه و یه اسم بهم داد كه این بابا در چه تاریخی نامه رو با این شماره گرفته. نزدیكهای ظهر بود كه برگشتم نظام وظیفه و فهمیدم كه همون مسئول بایگانی نامه رو دریافت كرده، بعد از اینكه شماره نامه رو دید و اسمش رو گفتم، با كلی ناراحتی پرونده‌ها رو یكم گشت و نامه من رو بین دو تا پرونده گیر آورد. بالاخره بعد از 5 ساعت دوندگی، دفترچه رو گرفتم. می‌بایست خودم رو دوم اردیبهشت هفتاد و هشت به نظام وظیفه معرفی كنم. اینكه بعداً چه گذشت رو بعدها خواهم گفت. 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آبان 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: سربازی،     | نظرات()