تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب راهنمایی و دبیرستان

پیشنهاد شیطانی

زمستان سال 1370 من در كلاس چهارم دبیرستان درس می‌خوندم. برف نصفه و نیمه‌ایی اومده بود و آموزش و پرورش كلیه مدارس به غیر از چهارم دبیرستانی‌ها رو تعطیل كرده بود. همه بچه‌های چهارمی ناراضی بودند. من كه بیشتر از همه شاكی بودم. آخه بعضی از كلاس سوم دبیرستانی‌های مدرسه ما، از من كه كلاس چهارم دبیرستان بودم، خیلی گنده‌تر و هیكلی‌تر بودند. حالا چرا اونا، می‌بایست تو خونه بمونن و من باید به مدرسه می‌رفتم.

اولین كلاس كه تموم شد و همه به حیاط برف گرفته اومدیم، یكی از بچه‌ها یك پیشنهاد شیطانی را مطرح كرد و خیلی زود مورد موافقت قرار گرفت و عملی شد. پیشنهاد این بود كه هر دانش‌آموز یه گوله بزرگ برف به سمت "زنگ مدرسه" پرتاب كنه. زنگ مدرسه ما یه زنگ اخبار بزرگ بود كه صدای كر كننده‌ایی هم داشت. اگه زمان به صدا دراومدن اون، نزدیكش بودی تا چند ثانیه گوشهات سوت می‌كشید.

خلاصه پرتابها شروع شد و ظرف چند ثانیه یه توده عظیم برفی روی دیوار مدرسه درست شد. همه منتظر خوردن زنگ شدند. زمان موعود فرار رسید ولی از زنگ مدرسه ما صدایی نیامد. خیلی حال كردیم. بیچاره بابای مدرسه هرچی با جاروش تلاش كرد، نتونست اون همه برف رو از روی زنگ پاك كنه و به ناچار ناظم مدرسه با داد و بیداد همه رو راهی كلاسها كرد.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آبان 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()

فقط به خاطر حفظ آبرو

یك روز صبح به قصد رفتن به مدرسه از خونه زدم بیرون. داشتم وسط كوچه راه می‌رفتم كه صدای خنده‌ایی از پشت سر شنیدم. سرم رو كه برگردوندم، چند دختر خانم مدرسه‌ایی رو دیدم كه نزدیك می‌شدند. سرم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

چند قدمی برنداشته بودم كه چیزی را روی پشت گردنم احساس كردم. اما با توجه به وجود چند خانم خندان در پشت سرم، با حفظ خونسردی، دستم را پشت گردن برده و علیرغم حس بسیار بدی كه بهم دست داد، فقط به خاطر حفظ آبرو، سوسك بزرگی را گرفته و به آرامی زیر پا انداختم. مطمئن بودم كه خنده آنها به خاطر حضور آن سوسك روی لباسم بود. اما پس از حركت شجاعانه من، خنده‌ها تمام شد و من یقین پیدا كردم كه همه آنها در دلشان به من احسنت گفته‌اند، ان شاء الله.

بهر حال در آن لحظات دو حس متفاوت به من دست داد. اولی حس غرور و شجاعت و دوم حس چندش آور تماس با سوسك و بوی بسیار بد آن روی دستم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 مهر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()

مراسم چایی خوران

من هفت سال تحصیلی یعنی دوره‌های راهنمایی و دبیرستان رو در مدرسه موسوی گذروندم. مدت زیادیه. خاطرات زیادی از این مدرسه دارم. بخصوص اینكه اكثر دانش آموزها از همون كلاس اول راهنمایی توی همون مدرسه مونده بودند. هر وقت از جلوی این مدرسه رد میشم، روحم پرواز میكنه به اون سالها. خیلی دوست دارم بازم برم تو مدرسه و پشت نیمكتهاش بشینم.

یادم می آد سال چهارم دبیرستان كه بودیم، دیگه خودمون رو مالك مدرسه می‌دونستیم. بخصوص اینكه مسئولین مدرسه برای سال چهارمی‌ها استثنائاتی قائل می‌شدند. مثلاً اچهارمی‌ها می‌تونستند در زمان زنگهای تفریح توی كلاس بمونند یا پس از تعطیلی مدرسه، به درس خوندن ادامه بدهند و غیره. (این مطالب رو بخاطر بسپارین كه بعدها ازش زیاد استفاده خواهم كرد.)

یك روز از روزهای تحصیلی سال چهارم، یكی از همكلاسهای باحال به نام غلامرضا مشهدی تصمیم گرفت كه توی كلاس چایی دم كنه و به بچه‌ها و معلمها چایی داغ بده. برای همین صبح از خونشون یه چراغ الكلی، یه كتری، چندتا استكان و كمی چای و قند آورده بود. بعد از زنگ اول، بساط چایی رو به پا كرد و همه بچه‌ها مراسم چای خوران رو اجرا كردند.

مراسم چای خوران با حضور بنده

اما زنگ دوم، دینی داشتیم. مشهدی یك چایی خوش رنگ ریخت و برد جلوی كلاس و گذاشت روی میز معلم. آقای عیسی‌زاده معلم دینیمون، حاج و واج مونده بود كه چی بگه. بعد از دقایقی كه به خودش اومد گفت كه جریان چیه؟ از كی تا حالا برای معلمها توی كلاس درس هم چایی می‌آرن. بنده خدا فكر كرده بود كه بابای مدرسه سفارشی براش چای آورده. بچه‌ها كمی خندیدند و ناری (یكی از همكلاسیها) گفت: زحمت این چایی رو مشهدی كشیده.

معلم خیلی ناراحت شد و یك ربعی به نصیحت كردن ما پرداخت. بعد هم گفت كه روزه‌ گرفته و چایی نمی‌خوره. بچه‌ها می‌دونستند كه اگر مطلب خاصی پیش بیاد، عادت آقای عیسی‌زاده است كه درس رو رها كنه و به اون مسئله خاص بپردازه. از اینرو ناری با حركتی سریع، چایی رو سركشید. این موضوع كه باعث خنده بچه‌ها شده بود باعث شد تا نصیحتها و عدم پرداختن به درس، مدت دیگری هم ادامه پیدا كنه.


اسامی بعضی از افراد حاضر در عكس فوق: معین، میرافضل، آشتیانی، اضطرابی، دزواره، ابوالقاسم، سلطانی، آزاد، ابك، بصیرتی، عسگری، بهرامی، امامی، قنبری، مشهدی، حیدری، هوشیاری و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()