در دوران نوجوانی و بطور خاص تر در دوره راهنمایی، دوست بسیار خوبی پیدا كردم كه اسمش سیدحسن مخبر (حفظه الله) فرزند شهید مخبر بود. من خاطرات خوبی از دوران دوستی با ایشان دارم. به عنوان نكته بارز این خاطرات، جاری شدن عقد اخوت بین ما بود. همان عقدی كه بین انصار و مهاجرین در زمان پیامبر (ص) جاری شد.

یكی از خصوصیات این برادر، طبع شعر عالی ایشان بود. اشعاری كه ایشان در دوران نوجوانی می‌سرود، هنوز هم زیبا و شنیدنی است. من چیزهای كمی از اشعار ایشون رو به یاد دارم. ولی یادمه كه:

باید به شط خون شنا كنیم........ شلپ شلوپ، شلپ شلوپ

باید كه با قطار سفر كنیم ......... تلق تلوق، تلق تلوق

یا:

یكی از بزرگان اهل تمیز                          ز یك موش ترسید و رفت زیر میز

همون یكی از بزرگان اهل تمیز                اومد پا شه كلش خورد به میز

اما اصل مطلب اینجاست كه:

من به تبعیت از ایشان، روزی در خودم فرو رفته بودم و حسی دست داد و با زحمت بسیار، مصراعی سرودم. آری اولین سروده من این مصراع بود:

"""در دیار بی كسان من آن گدای بی نوایم"""

اما در آن حس زیبا دیگر نتوانستم مصراع دیگری بسرایم. لذا دست به دامان سید حسن شدم. ایشان با كمی فكر كردن، مصراع دوم را چنین گفتند كه:

"""هر دمی چون نی ز سوز سینه خود در نوایم"""

و در آخر آرزو دارم بازم سید حسن رو ببینم، چون سالهاست كه ازش خبری ندارم.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: دوستان،     | نظرات()