تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب خردسالی و ابتدایی

پلیس مخفی (قسمت آخر)

خانم معلم رو به ما كرد و گفت، هرچه زودتر خودنویس رو پس بدهید. من و محمد كه حسابی جا خورده بودیم، در جواب گفتیم كه ما خودنویس رو برنداشتیم. اما چه دلیلی می‌تونستیم برای ادعامون بیاریم.

محمد یكدفعه یه چیزی به ذهنش رسید. اجازه گرفت و گفت: خانم این زنگ تفریح، فقط شاهین اومد توی كلاس و ساندویچش رو برداشت. كس دیگه‌ایی به كلاس نیومد. اگه می‌خواهین بیایید كیف ما رو بگردید.

حالا شاهین هم یه‌جورایی مظنون به حساب می‌اومد. شاهین رو به امیر كرد و گفت: تو بعد از امتحان، خودنویست رو جا نگذاشتی. این سئوال كلید معما بود. امیر خان تازه یادش اومد كه انگار خودنویس رو توی كلاس دوم جا گذاشته. معلم به مبصر گفت كه از معلم كلاس دوم اجازه بگیره و با امیر كلاس رو بگرده. اونا رفتند و دست از پا درازتر برگشتند. اینجا بود كه شاهین یه چیز جدید یادش اومد. اون گفت كه زنگ تفریح كه برای برداشتن ساندویچش به كلاس اومده بوده، یكی از بچه‌های كلاس چهارم رو دیده بوده كه از كلاس دوم خارج می‌شده. دانش‌آموز مشار الیه پرونده سیاهی در مدرسه داشت و هر كار خلافی رو می‌شد بهش نسبت داد. خانم معلم این بار من و محمد رو فرستاد پیش معلم كلاس چهارم. ما از معلم خواستیم تا كیف اون دانش‌آموز رو بگردیم. خوب پس از كلی صحبت كه بین معلم ما و معلم اونا رد و بدل شد، در حضور اون دانش‌آموز كیف رو باز كردیم و خودنویس امیر پیدا شد. البته اون دانش‌آموز ادعا می‌كرد كه خودنویس رو باباش براش خریده ولی نشانه‌هایی كه خانم معلم ما از پس ساعتها كار با خودنویس امیر به یادش بود، ادعای اون دانش‌آموز رو رد كرد و اینگونه بود كه حس مسئولیت و همكاری شهروندان محترم كلاس پنجم به پلیس زحمت كش این امكان رو داد كه چهره زشت دزد را برای عموم جامعه مدرسه نمایان كند.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 شهریور 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

پلیس مخفی (قسمت اول)

من كلاس پنجم بودم. مدتی بود كه یه چیزایی از كیف بچه‌ها گم می‌شد. برای همین خانم معلم تصمیم گرفت كه دو نفر رو كه مورد اعتماد همه بچه ها بودند، مأمور كنه كه در زنگهای تفریح، توی كلاس بمونند و از كیف بچه‌ها مواظبت كنند. اون دو نفر كسی نبودند جز من و محمد. (درباره محمد قبلاً در قسمت آخر ورود به مدرسه نوشته بودم).

من و محمد توی جامیزها مخفی می‌شدیم تا بتونیم، در موقع لزوم بیرون بیاییم و مچ دزد یا دزدان رو بگیریم. برای همین ما تبدیل شدیم به پلیسان مخفی. یه دو هفته‌ایی گذشت و هیچ چیز گم نشد. نمی دونم یا اصلاً دزدیی در كار نبوده و یا اینكه دزد یا دزدان حساب كار خودشون رو كرده بودند.

اما .....

قبل از پرداختن به ادامه خاطره، باید مقدمتاً خدمت شما عرض كنم كه كلاس ما 27 نفر دانش آموز داشت. روی اكثر نیمكتها سه نفر می‌شستند. به همین دلیل در مواقعی كه امتحان داشتیم، به منظور جلوگیری از تقلب، بعضی از بچه‌ها مجبور بودن به یك كلاس خالی بروند.  

امیر هم كه یكی از همكلاسی‌هامون بود، روز امتحان مجبور شد كه به كلاس دومیها كه اون موقع ورزش داشتند برود. توی پرانتز بگم كه امیر تنها كسی بود كه خودنویس داشت و خانم معلم هم برای وارد كردن نمره بچه‌ها در لیست نمرات، از خودنویس امیر استفاده می‌كرد. زنگ بعد از امتحان، خانم معلم از امیر خواست كه خودنویسش رو به او بده. اما امیر هرچی گشت، اونو پیدا نكرد. به خانم معلم گفت كه زنگ پیش، امتحان رو با همون خودنویس نوشته بوده ولی الان گم شده. با گفتن این حرف، تمام توجهات متوجه دو تا پلیس مخفی كلاس یعنی من و محمد شد.

آیا دزد همین به اصطلاح پلیسان هستند؟

این سئوالی بود كه در ذهن خانم معلم و بچه‌ها نقش بست و در پست بعدی به اون پاسخ خواهم داد.


نوشته شده در تاریخ شنبه 24 شهریور 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

علی خالی بند

علیرضا یکی از بچه‌های محلمونه (البته الان دیگه بچه نیست) كه دست به خالی بستنش حرف نداره. اون یه موضوع خاص رو برای 10 نفر، 10 جور مختلف تعریف می‌كنه. اما در كمال تعجب شماره و مدل ماشینهای تمام افرادی كه تنها یك بار از جلوش گذشتاه باشن رو به خاطر می‌سپاره (!).

اما خاطره!

علیرضا درس نمی‌خوند. دو سال از من بزرگتر بود، ولی چون من یكسال زودتر مدرسه رفته بودم، یكسال تحصیلی از اون عقبتر بودم. علیرضا كلاس اول و دوم ابتدایی رو توی مدرسه "آیین تربیت" كه كمی پایین تر از مدرسه "اختراع" بود درس خونده بود.

مهرماه سال 60 بود و من به كلاس دوم رفته بودم كه با كمال ناباوری متوجه شدم كه علیرضا همكلاسی ماست. با تعجب ازش پرسیدم كه چرا كلاس دوم اومدی، مگه نباید بری سوم. اونم با یه چهره غمگین و خیلی جدی گفت كه:

خرداد كه كارنامه‌ام رو گرفتم، داشتم توی خیابون راه می‌رفتم كه باد شدیدی سر گرفت و كارنامه‌ام توی جوب خیابون افتاد و آب اونو برد. من برگشتم مدرسه و هرچی التماس كردم، كارنامه مجدد بهم ندادن و من مجبور شده‌ام كه سال دوم رو دوباره بخونم. برای همین هم هست كه مدرسمو عوض كرده‌ام.

منم كه یه بچه ساده‌ایی بودم، باور كردم و ناراحت شدم و وقتی رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف كردم. مادرم كه با مادر علیرضا رابطه همسایگی محكمی داره، با خنده به من گفت: ای بابا، تو "علیرضا خالی بند" رو نمی‌شناسی، اون رفوزه شده.

علیرضا تا اول یا دوم دبیرستان بیشتر درس نخوند و ترك تحصیل كرد و به بازار رفت. اون الان یه بازاریه موفقه.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 شهریور 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

امام جماعت

در كلاس پنجم ابتدایی مشغول تحصیل بودم. مدیر مدرسه عوض شده بود و فردی به نام آقای عتیقی مدیر مدرسه شده بود. ایشون خیلی به مسائل عقیدتی بچه‌ها علاقمند بود. از اینرو تصمیم گرفته بود كه توی مدرسه نماز جماعت راه بیاندازد. البته سالهای قبل از اون هم نماز جماعت با حضور تمام دانش‌آموزان مدرسه برپا می‌شد. اما سال پنجم، آقای عتیقی برای كنترل دقیقتر و آموزش مسائل مطابق با حوزه سنی دانش‌آموزان، تصمیم گرفته بود كه بچه‌های هر كلاس، جداگانه به نماز جماعت مشغول بشوند. دقیق یادم نیست كه برنامه چه جوری بود. ولی یادمه كه ما دوسه روز از هفته می‌بایست پس از تعطیلی مدرسه برای خواندن نماز جماعت می‌موندیم. وی چندتا قانون گذاشته بودند:

1- بابای مدرسه باید مانع خروج بچه‌های كلاسی كه نماز جماعت دارند، بشود.

2- از نمره انضباط هر كسی كه بنابر دلایل غیر موجه، نماز نخواند، كاسته خواهد شد.

3- كسانیكه بدون خواندن نماز، مدرسه را ترك می‌كردند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان، "هوووووووو" می‌شوند.

4- برای كسانیكه در نماز جماعت شركت كنند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان صلوات فرستاده می‌شود.

 

اوایل كار، خود آقای مدیر به عنوان پیش‌نماز می‌ایستاد. ولی چون نمی‌تونست نظارت دقیقی بر بچه‌ها داشته باشه، تصمیم گرفت كه یكی از دانش‌آموزان پیش‌نماز بشه. اون فرد من بودم.

روز اول، وقتی كه پیش‌نماز ایستادم، فهمیدم كه كار سختی رو در پیش دارم. توی ركوعها و سجودها، بچه‌ها بدون اینكه مدیر بفمد، به من می‌گفتند:

- یه ركعت رو جا بنداز

- زود تمومش كن

- قنوت نمی‌خواد

- اگه طولش بدی، بعد از مدرسه می‌زنیمت

- دم در مدرسه وایسا و ....

شما اگه جای من بودین و در ضمن از همه بچه‌ها ضعیفتر هم بودین، چه می‌كردید؟

من علیرغم همه تهدیدات، سخت‌ترین كار رو انتخاب كردم. نمازهای طولانی و ادای كلیه مستحبات (البته یه كم بدجنسی رو چاشنی كار كردم). بعد به بهانه ترس از آقای مدیر بچه‌ها رو راضی كردم. این كار كه یكی دو روز ادامه پیدا كرد، و بعدش حوصله خود آقای مدیر هم سر رفت و محمد را پیش‌نماز كرد.

بدین ترتیب، هم رضایت مدیر و هم رضایت بچه‌ها، جلب گردید.


نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

تجربه شاگرد سوم شدن

اگه یادتون باشه در خاطره مربوط به قسمت آخر ورود به مدرسه، گفته بودم كه تا كلاس چهارم یا من اول كلاس و مدرسه می‌شدم و یا محمد. اما در كلاس پنجم اتفاق تازه‌ایی در مدرسه اختراع رخ داد. قبل از پرداختن به این اتفاق، دوست دارم اولین عكس من در دوره دبستان كه مربوط به همون كلاس پنجم میشه رو ببینین. (من توی عكس جلوتر از همه نشسته‌ام)

دبستان اختراع، كلاس پنجم، زمستان سال 1363

اون اتفاق تازه از این قرار بود كه در سال 1363، تعدادی از خانواده‌های جنگزده، به تهران آمده و در محله ما سكونت گزیدند. در میان این خانواده‌ها پسری به نام حسینی (اگه اشتباه نكنم) به كلاس پنجم مدرسه ما وارد شد. درس حسینی به شدت خوب بود. همین امر باعث شد كه در ثلث اول حسینی شاگرد اول بشه و با كمال شرمندگی، اولین شاگرد سومی رو تجربه كنم. البته من و محمد در ثلث بعد جایمان را عوض كردیم، ولی اون سال شاگرد اول نشدم.

برای جلوگیری از سوء برداشت شما خواننده محترم، ذكر چند نكته رو لازم می‌دونم:

- اول اینكه اون موقعها، معلمها تنها خداوند یكتا را لایق نمره بیست می‌دانستند و به همین دلیل، من كه از دانش‌آموزان برجسته محسوب می‌شدم، بنا بر دلایلی چون جا انداختن یك تشدید ناقابل(  ّ ) از نمره بیست محروم می‌شدم و تنها معدل بیست من مربوط به ثلث دوم كلاس چهارم می‌شد.

- تفاوت شاگردهای ممتاز مدرسه، یعنی من و محمد و حسینی، تنها چند صدم بود.


اسامی افراد حاضر در عكس فوق: خانم حسینی (معلم كلاس)، عمو عصار، شوق پیكر، مطهری، كرم زاده، عباسی، نجفی، ابراهیمی، عادلی، كوهجانی، شفیعی، حسنی، آرونی، دیانی، شعرباف، یدیم پور، امیری، فلاح، محمدی، صفائیه و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

سوپ گریزی (به ضم گاف)

امروز حالم نسبتاً خوب نیست. یعنی یه كم سرما خوردم. برای همین یه خاطره تب دار می‌نویسم.

همونطور كه قبلاً هم گفته بودم، خیلی مریض می‌شدم. مادرم هم با هزار زحمت برام سوپ درست می‌كرد. الان همون سوپها رو كه می‌خورم، خیلی خوشمزه هستند، ولی اون موقعا چون غذای هر روزم شده بود سوپ، به شدت از هرچی غذای شل، مثل آش و سوپ و فرنی و ... متنفر بودم.

یادمه یه روز كه تب شدیدی داشتم و نمی‌تونستم از این پهلو به اون پهلو برم، خبر دار شدم كه قابلمه مامان، بازم سوپیه، یه نیروی مضاعفی در من بوجود اومد. به بهانه رفتن به دستشویی كه توی حیاط بود، به حیاط رفتم و از اونجا راه كوچه رو پیش گرفتم. حالا ندو ، كی بدو. مادرم كه منو از پشت پنجره نگاه می‌كرد نیز اومد دنبالم. یادم كه یه آقایی منو توی خیابون گرفت و تحویل مامان داد. از اون به بعد دیگه مامان برام سوپ نپخت و من به عنوان یك فرد "سوپ گریز" در فامیل شناخته شدم.

تا سالها اسم سوپ رو كه می‌شنیدم، حالم بد می‌شد. اما .....................

اما پس از ازدواج، دوباره یه سوپ خور حرفه‌ایی شدم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

كاپشن سبز رنگ

پدرم وقتی كلاس سوم ابتدایی بودم، یه كاپشن كلاه دار شمعی سبز رنگ برام خریده بود كه خیلی دوستش داشتم. البته پدرم كمی حساب بزرگ شدن من رو هم كرده‌ بود و برای همین كاپشن تا روی زانوهام می‌اومد

یادم هست كه همون روزهای اول یكبار اونو پوشیدم و به كوچه رفتم. "ف" پسر شیطون همسایمون كه دوسه سالی هم از من بزرگتر بود، توی آتش گردون آلومینیم انداخته بود و وسط كوچه مشغول هنرنمایی بود. چشمتون روز بد نبینه. ورود به كوچه همانا و سوراخ شدن كاپشن بر اثر ذرات مذاب آلومینیوم همانا. البته یك دو تا سوراخ كوچیك بیشتر نبود ولی همون سوراخهای كوچیك منجر به گریه كردن ساعتی من شد. من تا سال پنجم دبستان، همان كاپشن رو می‌پوشیدم. چون من بزرگ نمی‌شدم كه اون كوچیك بشه. یادم هست كه آخرهای زمستون، دیگه حوصله بابام سر رفت و خودش اونو پاره كرد، تا برام یه كاپشن نو بخره.

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

ورود به مدرسه (قسمت آخر)

خانم خوشنودیها كه مقداری از صحبت مادرم و خانم مدیر را شنیده بود، از مدیر خواست تا خودش تست هوش بگیرد و خانم مدیر هم مخالفتی نكرد.

خانم معلم از من خواست تا یه سرمشق رو كه روی یه برگ كاغذ نوشته بود، تكرار كنم. یادش بخیر، حتماً شما هم از این سرمشقها داشته اید: "- | - | - | -". من هم كه توی خونه دفتر و مداد داشتم و بابام بهم سرمشق می‌داد و من تمرین "آب، بابا" می‌كردم، از فرصت استفاده كردم و نوشتم "بابا آب داد". خانم معلم حسابی خوشش اومد و دست من و گرفت و به مادرم و خانم مدیر گفت كه به نظرش، من می‌تونم درس بخونم و از همون لحظه شدم شاگرد كلاس اول دبستان.

من دست در دست خانم معلم رفتیم به كلاس. تا در كلاس باز شد و ما وارد شدیم، "هادی" پسر همسایمون كه شش ماه از من بزرگتر بود و سر وقت رفته بود مدرسه، پرید روی نیمكت و شروع كرد به صدا زدن من: "حَ َ َ َ َ َ سن،حَ َ َ َ َ َ سن". ولی معلم با تشری از هادی خواست كه ساكت باشه و از من هم خواست تا روی نیمكت اول كلاس بین دو تا از بچه ها كه اسم یكیشون "محمد خلیفه‌هادی" بود و بعداً متوجه شدم كه شاگرد زرنگ كلاسه، بشینم. خانم معلم از محمد خواست تا یه برگ كاغذ بهش بدهد. اولین بار بود كه دفتر 200 برگ می‌دیدم و محمد هم از وسط دفترش یه دوبرگی كند و به او داد. خانم معلم روی چهار صفحه، چهار نوع سرمشق نوشت و با مدادی كه خودش داشت، از من خواست تا كل صفحات رو پر كنم. من هم برای نشون دادن خودم، به سرعت شروع به نوشتن كردم و به چشم برهم زدنی، همه رو نوشتم. هنوز زنگ نخورده بود كه من برگه را به معلم تحویل دادم. او با خنده به من گفت كه پشت برگه را هم باید پر كنی و من با غرور گفتم كه هر چهار صفحه رو نوشته‌ام. او در حالیكه از سرعت نوشتن من متعجب شده بود و به خط خوشم نگاه می‌كرد، متوجه شد كه شاگرد زرنگی پا به كلاسش گذاشته.

از آن به بعد، من و محمد تا كلاس چهارم، شاگرد اول یا دوم كلاس و مدرسه می‌شدیم. اگه من اول بودم، اون دوم می‌شد و اگه اون اول بود، من دوم بودم.

تا همین چند سال پیش كه محمد اینا خونشون رو عوض نكرده بودند، اونو كه مهندسی مكانیك خونده بود، می‌دیدم، ولی چند سالی هست كه خبری ازش ندارم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

ورود به مدرسه (قسمت اول)

   راستشو بخواهید نوشتن خاطره برام خیلی سخته. شاید برای اینه كه اول راهم و راهی پر پیچ و خم و طولانی در پیش رو دارم. اما مهمترین دلیل اینه كه همیشه یكسری شنونده بودند كه بنا بر مقتضیات زمان یا به خاطر یه موضوع مشترك، علاقمند به شنیدن خاطره بودند و به قول معروف شنونده‌ها صاحب سخن را بر سر شوق می‌آوردند.

   قبل از شروع ذكر چند نكته الزامیه.

1- اونهایی كه منو می‌شناسند، میدونند كه به نظر من خاطره‌ها به هم متصلند و باید ارتباط منطقی اونها رعایت بشه. لذا اگه می‌خواهید خاطرات من رو دنبال كنید، باید عادت كنید كه خاطره اصلی چند بار قطع بشه تا نكات و خاطرات متفرقه تعریف بشند.

2- سعی می‌كنم در حاشیه نوشته‌ها كمی هم به شرح محیط و حال و هوای زمان بپردازم.

   خیلی فكر كردم كدوم خاطره رو به عنوان اولین خاطره پست كنم. بالاخره تصمیم گرفتم اولین روز ورود به مدرسه رو تعریف كنم.

   من كودكی بودم ضعیف و با جثه‌ایی كوچك. پاییز 1359 بود و من 5 سال و 10 ماه بیشتر نداشتم. دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود و به خاطر شرط سنی، و البته به صلاحدید مادرم، از تحصیل معاف بودم.

   همون موقعا بود كه آموزش و پرورش اعلام كرد، بچه‌هایی كه سنشان به حد نصاب نرسیده، می‌توانند به شرط قبولی در آزمون هوش، راهی مدرسه بشند. مادر من هم به پیشنهاد پدر و اصرار عمویم كه می‌گفت: اگه بره مدرسه، یكسال تو زندگی جلو می‌افته، دست من و گرفت و به قصد گرفتن آدرس محل آزمون، راهی مدرسه نزدیكی محل زندگیمان شد. مدرسه ایی كه انتهای كوچه روبروی كوچه خودمان بود.

   اون روز پاییزی من پا به مدرسه "اختراع" گذاشتم. مدرسه‌ایی كه 5 سال بعدی زندگیم را در آن گذراندم. مدرسه‌ایی كه در اصل خانه بزرگی بود. یك خانه جنوبی دو طبقه با چهار اتاق در هر طبقه. دفتر مدیر و معلمان و مهد كودك مخصوص بچه‌های معلمان و كلاس اول در طبقه اول و كلاسهای دوم تا پنجم نیز در طبقه دوم. حیاط مدرسه شش هفت پله پایین تر از طبقه هم كف بود. از توی حیاط هم چند پله بلند وجود داشت و به زیر زمین منتهی می‌شد. از پله‌ها كه پایین می‌رفتی در واقع پا گذاشته بودی تو زندگی بابای مدرسه. اونجا دو تا اتاق وجود داشت. یك اتاق بزرگ كه هم انباری بود و هم "آقای حسنی" (بابای مدرسه) لواشك و دیگر چلسمه‌ها را می‌فروخت. در اتاق كوچكتر هم آقای حسنی به اتفاق همسر و دو دخترش زندگی می‌كردند.

   ما رفتیم دفتر مدیر مدرسه. مادرم وضعیت من رو تشریح كرد و مدیر شروع كرد به دادن آدرس كه در همان لحظه، سر و كله "خانم خوشنودیها" معلم كلاس اول كه برای برداشتن گچ آمده بود، پیدا شد.

برای امروز بسه، در فرصت بعدی ادامه خاطره رو خواهم نوشت.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()