تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب عمومی

جثه كوچیك

همانطور كه قبلاً هم گفته بودم، من كودكی ضعیف و لاغر و با جثه‌ایی كوچك بودم. اگه بخوام یه طورهایی كمكتون كنم كه منو تصور كنید، به موارد زیر توجه كنید:

- هیچ وقت نمی‌تونستم ورزش كنم. اگه یكروز ورزش داشتیم، من تا یك هفته ماهیچه‌هام درد می‌كرد بطوریكه مجبور بودم روی تشك یا پتوی ضخیم بشینم.

- اون زمانها، خیلی مشق شب می‌دادند. مثلاً سه بار از روی درس كتاب فارسی با لغات جدید و پرسشها و تمرینهایش بنویسید. دستهای من هم همیشه از نوشتن مشقها، درد می‌‌كرد.

- لباسهام تا سالها برام كوچیك نمی‌شد. مثلاً كاپشن سبز رنگم (كه خاطرش رو براتون خواهم گفت)، را 3 سال می‌پوشیدم و من نسبت به كاپشن تغییر اندازه نمی‌دادم.

- تو مدرسه‌ها، به یكسری از بچه‌های قویتر بازوبند انتظامات می‌دادند و اونا وظیفه داشتند كه وقتی زنگ تفریح می‌خوره، همه رو از كلاسها به حیاط منتقل كنند و تا زنگ بعدی اجازه ندهند كه كسی وارد سالن مدرسه و كلاسها بشه. اما من به علت آسیب‌پذیر بودن، همیشه از این قانون مستثنی بودم.

- وقتی كلاس پنجم رو می‌خوندم، تنها 15 كیلو وزن داشتم.

- كلاس پنجم ابتدایی، توی جامیز* جا می‌شدم.

- هادی پسر همسایون، منو از مدرسه با كیفم كول می‌كرد و تا خونه می‌دوید.

- معمولاٌ وزن من از وزن كیفم اگه كمتر نبود، بیشتر نبود. بطوریكه بعضی روزها، خواهرم كه دوسال از من كوچكتر بود، زمان تعطیل شدن مدرسه می‌اومد دنبالم تا در بردن كیفم كمكم كنه.

 این وضعیت تا آخرهای تحصیل ادامه داشت. برای همین بود كه تا سال چهارم دبیرستان لقب "حسن كوچیكه" رو یدك می‌كشیدم. اما نمی‌دونم این كنكور چه خاصیتی داشت كه من پشت كنكور به یكباره بزرگ شدم.


* قسمتی از نیمكتهای قدیمی مدارس كه كتاب و كیف را در آن قرار می‌دادند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

نقطه آغاز

   منت خدای را عز و جل، كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت. هر نفسی كه فرو می‌رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی، شكری واجب.

   در این سی و چند سالی كه از نعمتهای خدا استفاده كرده‌ام، كمتر به دنبال ثبت خاطراتم بوده‌ام. یه جورایی حافظه من یاری كرده و آنها را با كوچكترین جزئیاتش به یاد می‌آورم. حتی آن چیزی كه برای بیشتر دوستانم جالب به نظر می‌رسد، این است كه خاطراتی كه برایم تعریف می‌شود هم در ذهنم ثبت می‌شود. تنها زمانی كه خاطراتم را بصورت روزانه ثبت نمودم، دوران آموزشی خدمت وظیفه بود كه شاید روزی آنها را اینجا بنویسم. اما به هرحال به پیشنهاد دوستان، سعی می‌كنم در اوقات فراغت، این خاطرات را در این وبلاگ مستند كنم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()