من و خاطراتم tag:http://aliakbari.mihanblog.com 2018-12-17T19:30:42+01:00 mihanblog.com كارآموزی1 - قسمت دوم 2008-11-09T07:29:44+01:00 2008-11-09T07:29:44+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/19 علی اکبری گفتم كه ما باید 10 روز كار متفرقه انجام می‌دادیم. و اما ادامه ماجرا... به اتفاق بنده خدا، سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه شركتی كه در زمینه‌ایی مرتبط با حوزه مدیریت اون بنده خدا فعالیت داشت. مدیر نامحترم این شركت هم كه گویا از قبل توجیح شده بود از ما خواست كه سر و سامانی به انبارهای شركت بدهیم. البته ما تا اون تاریخ همچین كاری نكرده بودیم ولی با شناختی كه از خودمون داشتیم قبول كردیم. بعد به اتفاق آقای مدیر نامحترم رفتیم به محل انبارهای شركت. بعد از یك بازدید مختصر و صدور مجوزهای لازم برای حضور در گفتم كه ما باید 10 روز كار متفرقه انجام می‌دادیم. و اما ادامه ماجرا...

به اتفاق بنده خدا، سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه شركتی كه در زمینه‌ایی مرتبط با حوزه مدیریت اون بنده خدا فعالیت داشت. مدیر نامحترم این شركت هم كه گویا از قبل توجیح شده بود از ما خواست كه سر و سامانی به انبارهای شركت بدهیم. البته ما تا اون تاریخ همچین كاری نكرده بودیم ولی با شناختی كه از خودمون داشتیم قبول كردیم. بعد به اتفاق آقای مدیر نامحترم رفتیم به محل انبارهای شركت. بعد از یك بازدید مختصر و صدور مجوزهای لازم برای حضور در انبارها، قرار شد كه از روز بعد خودمون بریم اونجا.

این امر منجر به دلخوری شدیدی برای ما شد. آخه مجبور بودیم صبح كله سحر از خونه بزنیم بیرون و با هزینه شخصی بریم به محل انبارهای شركت. خوب چاره‌ایی نبود.

فردا صبح عازم انبار شدیم. با بررسیهای اولیه متوجه شدیم كه نحوه انبارش كلاً مشكل داره. البته وضعیت در یه قسمتی از انبارها كه قطعات ظریف و حساسی نگهداری می‌شد، قابل تحمل بود ولی در بقیه انبار بی‌نظمی عجیبی حاكم بود. هرچی بیشتر بررسی می‌كردیم، اوضاع بدتر می‌شد. مثلاً به یه قسمتی از انبارها برخورد كردیم كه كالاها و قطعات حساسی رو در فضای باز نگهداری می‌كردند. وقتی علت رو جویا شدیم، گفتند كه اینجا یه سقف موقتی داشته ولی به علت نداشتن مجوز از شهرداری، مجبور به برداشتن سقف شده بودند. من و علی دست به كار شدیم و به كمك متر نواری (10 متری) كه از خونه آورده بودم، مشغول نقشه برداری از اونجا و ترسیم وضعیت فعلی انبارها شدیم. این كار سه روز طول كشید. بعد اطلاعات رو به خونه بردیم و سه روز رو صرف ساماندهی به اطلاعات جمع‌آوری شده، ترسیم نقشه سه بعدی انبارها، تحلی وضعیت فعلی ایمنی، تخلیه و بارگیری و... و نیز پیشنهادهایی برای بهبود اوضاع نمودیم. البته ما اطلاعاتی درباره ورود و خروج كالاها نداشتیم و نمی‌تونستیم در مورد جای مناسب هر كالا نظری بدیم. به هر حال گزارشی مستند به همراه یه نقشه A1 از انبارها تهیه كرده و عازم دفتر مركزی شدیم.

بقیه ماجرا رو در فرصتی دیگر خواهم گفت. اما بد نیست به یك اتفاق جالب توی این روزها كه در انبارها كار می‌كردیم اشاره كنم.

توی اون سه روز ناهار رو به اتفاق مدیر انبارها میل می‌كردیم. یه روز كه قیمه داده بودند و من مشغول خوردن غذا بودم، متوجه وجود چند تخم سوسك درون خورشت شدم. اما با توجه به شناختی كه از علی داشتم و می‌دونستم بطور وحشتناكی از این حشره متنفره و اگه متوجه بشه كه چی می‌خوره ممكنه كه ظرف غذا رو توی سر مدیر انبارها خورد كنه، اونها رو مخفی كردم و بقیه غذا رو نوش جان كردم. بعد از اتمام غذا، از اتاق مدیر اومدیم بیرون و رفتیم توی انبار. به یه جای خلوت كه رسیدیم به علی گفتم: علی غذا چطور بود، سیر شدی؟ الان غذا خوب پایین رفته؟ امكان برگشت غذا نداری؟

علی در جواب من گفت كه غذا اونقدر كم بوده كه نرسیده به معده هضم شده و در ضمن از بس بد مزه بوده، كلی آب روش خورده و امكان برگشت غذا نیست.

خوب من در كمال خونسردی و بدجنسی، یافته‌های موجود در خورشت رو نشونش دادم. دیگه خودتون حدس بزنید چه اتفاقات جالبی اون جا افتاد.

]]>
كارآموزی۱ - قسمت اول 2008-09-02T22:39:00+01:00 2008-09-02T22:39:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/18 علی اکبری سال دوم دانشگاه تموم شده بود. فصل تابستون نزدیك بود و من و علی ب. تصمیم گرفتیم باهم كارآموزی1 برداریم. به همین منظور با عباس م. كه از رفقای نزدیك و به قول امروزیها رفیق فابریكمون بود، مشورت كردیم. توی پرانتز بگم كه معمولاً عباس همه جا آشنا داشت. حالا چه جوری آشنا پیدا می‌كرد، بماند. همانطور كه از عباس انتظار می‌رفت، یه آشنا توی وزارت صنایع بهمون معرفی كرد. خودش یه زنگ زد و كلی خالی در مورد ما دوتا برای اون بنده خدا بافت. مثلاً گفته بود این دوتا سال آخر تحصیلشونه و كلی چیز دیگه. بعد از هماهنگی سال دوم دانشگاه تموم شده بود. فصل تابستون نزدیك بود و من و علی ب. تصمیم گرفتیم باهم كارآموزی1 برداریم. به همین منظور با عباس م. كه از رفقای نزدیك و به قول امروزیها رفیق فابریكمون بود، مشورت كردیم. توی پرانتز بگم كه معمولاً عباس همه جا آشنا داشت. حالا چه جوری آشنا پیدا می‌كرد، بماند. همانطور كه از عباس انتظار می‌رفت، یه آشنا توی وزارت صنایع بهمون معرفی كرد. خودش یه زنگ زد و كلی خالی در مورد ما دوتا برای اون بنده خدا بافت. مثلاً گفته بود این دوتا سال آخر تحصیلشونه و كلی چیز دیگه.

بعد از هماهنگی عباس، ما رفتیم وزارت خونه و سراغ اون بنده خدا رو گرفتیم. از اینكه فهمیدیم اون بنده خدا مدیر یكی از گروهها توی وزارت خونه هست، خوشحال شدیم ولی تعجب نكردیم. آخه آشناهای عباس معمولاً از مدیران بودند. خودمون رو معرفی كردیم و اون بنده خدا هم حسابی تحویل گرفت.

اون بنده خدا صحبت رو اینجوری آغاز كرد كه :

"ما توی وزارت خونه یه پروژه بزرگی تعریف كردیم تا پتانسیل كشور در زمینه رایانه را مشخص كنیم. مدیر پروژه خانم X است و شما باید با ایشون همكاری كنید (البته از این كه فهمیدیم باید زیر دست یه خانم كار كنیم، هردومون دلخور شدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم).  به همین منظور معمولاً به شركتهای مربوطه خواهید رفت و با توجه به تعریفهایی كه جناب آقای عباس م. از شما كرده اطلاعات لازم رو جمع خواهید نمود. اما دو تا مسئله را باید اولش بگم تا دلخوری پیش نیاد. اول اینكه این پروژه 10 روز دیگه كلید خواهد خورد و تا قبل از اون باید یه كار دیگه انجام بدین. دوم اینكه ما اتاق كار برای شما نداریم و به علت محدودیت فضا، باید كارهاتون رو روی صندلیهای راهرو انجام بدین (خوب دلخوریها بیشتر شد. كار روی نیمكتهای پاركی اونم تو راهرو و 10 روز كار متفرقه. بازهم به روی خودمون نیاوردیم ولی یه چندتا ناسزا حواله دوست مشتركمون یعنی عباس نمودیم). البته شما می‌توانید از غذاخوری وزارت خونه استفاده كنید و به همین منظور من یك نامه رسمی به شما می‌دم كه با كمی پیگیری می‌توانید ژتنهای غذا رو تهیه نمایید (جای شكرش باقی بود كه لازم نبود از خونه غذا بیاریم و كنار راهرو بخوریم)."

خلاصه پس از آشنایی با خانم X رفتیم و اول از همه ژتنهای غذا رو گرفتیم. اینكه توی اون 10 روز چه كردیم و بقیه ماجرا رو بعداً خواهم گفت.

]]>
گرفتن پذیرش از سپاه 2008-05-19T04:35:00+01:00 2008-05-19T04:35:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/17 علی اکبری بعد از گرفتن دفترچه اعزام به خدمت با یكی از اقوام رایزنی‌هایی صورت گرفت تا خدمت رو در تهران بگذرانم. بالاخره كانالی به یكی از اقوام دورتر باز شد و قرار شد من دفترچه‌ام رو قبل از روز دوم اردیبهشت به اوشون برسونم. برای انجام هماهنگی لازم یه تماس تلفنی با جناب سرهنگ گرفتم و با ایشون ساعت 9 شب روبروی مسجد محل قرار گذاشتم. برای اینكه یه وقتی بدقول نشم، ساعت 8:30 به مسجد رفتم و درون مسجد منتظر موندم. من كه جناب سرهنگ رو ندیده بودم. ایشون هم من و ندیده بود. پس توكل كردم به خدا و نشستم سخنرانی بعد از نم بعد از گرفتن دفترچه اعزام به خدمت با یكی از اقوام رایزنی‌هایی صورت گرفت تا خدمت رو در تهران بگذرانم. بالاخره كانالی به یكی از اقوام دورتر باز شد و قرار شد من دفترچه‌ام رو قبل از روز دوم اردیبهشت به اوشون برسونم. برای انجام هماهنگی لازم یه تماس تلفنی با جناب سرهنگ گرفتم و با ایشون ساعت 9 شب روبروی مسجد محل قرار گذاشتم. برای اینكه یه وقتی بدقول نشم، ساعت 8:30 به مسجد رفتم و درون مسجد منتظر موندم. من كه جناب سرهنگ رو ندیده بودم. ایشون هم من و ندیده بود. پس توكل كردم به خدا و نشستم سخنرانی بعد از نماز عشا رو خوب گوش دادم. اما خبری از جناب سرهنگ نشد. من نمی تونستم برم به كل افراد مسن مسجد بگم كه كدومتون سرهنگید. اما ایشون می تونست بیاد ببینه تنها جوونی كه تا اون موقع تو مسجد مونده كیه و پیدام كنه. درد سرتون ندم. تا ساعت 10 شب اونجا موندم. دیگه داشتن در مسجد رو می‌بستن. اومدم بیرون. دم در كه رسیدم یه آقای عصبانی رو دیدم كه دم در مسجد قدم می‌زد. تا منو دید، گفت علی‌اكبری تو هستی. گفتم بله. گفت مرد ناحسابی من یك ساعته دم درم. منم گفتم كه منم یكساعته تو مسجدم. خلاصه با ناراحتی دفترچه رو گرفت و چون دیرش شده بود، صحبت دیگه ایی نكردیم و رفت. موقع رفتن بهش گفتم من روز دوم اردیبهشت چكار كنم؟ ایشون هم گفت كه هر كاری بهت گفتن بكن. اگر دفترچه رو ازت خواستن، بگو دست جناب سرهنگه.

بعداً خواهم گفت كه روز دوم اردیبهشت بر من چگونه گذشت.


]]>
اقدام برای گذراندن دوره مقدس سربازی 2007-11-07T23:41:00+01:00 2007-11-07T23:41:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/16 علی اکبری دانشگاه رو چهار سال و نیمه تموم كرده بودم ولی چون داشتیم خونه می‌ساختیم و پدرم دست تنها بود، تصمیم گرفتم یه پروژه اختیاری بگیرم و یكسالی به امر مسكن بپردازم. داستان اون پروژه خیلی مفصله و شاید بعداً دربارش صحبت كردم. نبیمه‌های سال 77 بود و دیگه وقتی برای دانشگاه نمونده بود. توی شهریورماه اون سال از پروژه دفاع كردم و دوسه ماه بعد هم ساخت خونه به پایان رسید. از سه چهار ماهی كه فرصت داشتم تا خودم رو به نظام وظیفه معرفی كنم برای فوق لیسانس اقدام كردم. ولی بی فایده بود و قبول نشدم. لذا در بهمن ماه سا دانشگاه رو چهار سال و نیمه تموم كرده بودم ولی چون داشتیم خونه می‌ساختیم و پدرم دست تنها بود، تصمیم گرفتم یه پروژه اختیاری بگیرم و یكسالی به امر مسكن بپردازم. داستان اون پروژه خیلی مفصله و شاید بعداً دربارش صحبت كردم. نبیمه‌های سال 77 بود و دیگه وقتی برای دانشگاه نمونده بود. توی شهریورماه اون سال از پروژه دفاع كردم و دوسه ماه بعد هم ساخت خونه به پایان رسید. از سه چهار ماهی كه فرصت داشتم تا خودم رو به نظام وظیفه معرفی كنم برای فوق لیسانس اقدام كردم. ولی بی فایده بود و قبول نشدم. لذا در بهمن ماه سال 77 برای انجام خدمت وظیفه عمومی عازم سازمان نظام وظیفه واقع در میدان سپاه تهران شدم.

با اینكه صبح زود رفته بودم ولی یك صف بسیار طولانی تشكیل شده بود. همه اومده بودند كه سربازی رو بخرند. اما من پولی در بساط نداشتم و تنها كاری كه از دستم برمی‌آمد، انجام وظیفه بود. دردسرتون ندم، در آن صف چه‌ها ندیدیم و چه‌ها نشنیدیم. به عنوان نمونه یه بابای شنیده بود كه متأهلین از تخفیف 50 درصد برخوردارند. لذا اول رفته بود زن بگیره بهش گفته بودند كه باید كارت پایان خدمت داشته باشد. برای همین دست دخترخانوم رو گرفته بود آورده بود نظام وظیفه. می‌گفت كه "جناب سروان میخ.ام با این ازدواج كنم، جون مادرت نصف قیمت حساب كن".

صف تموم شد و بعد از خریدن یك پوشه با قیمت كذا برای ایجاد پرونده، رفتیم دم در اتاق بایگانی مربوطه به متولدین سال 1353. مسئول بایگانی رفته بود سهمیه پوتین بگیره. بعد از برگشتن و كمی داد و بیداد كه به خط باشید و ...، به من گفت كه نامه‌ات از دانشگاه نیومده. رفتم دانشگاه و با چه زحمتی، مسئول بایگانی دانشگاه یه شماره نامه و یه اسم بهم داد كه این بابا در چه تاریخی نامه رو با این شماره گرفته. نزدیكهای ظهر بود كه برگشتم نظام وظیفه و فهمیدم كه همون مسئول بایگانی نامه رو دریافت كرده، بعد از اینكه شماره نامه رو دید و اسمش رو گفتم، با كلی ناراحتی پرونده‌ها رو یكم گشت و نامه من رو بین دو تا پرونده گیر آورد. بالاخره بعد از 5 ساعت دوندگی، دفترچه رو گرفتم. می‌بایست خودم رو دوم اردیبهشت هفتاد و هشت به نظام وظیفه معرفی كنم. اینكه بعداً چه گذشت رو بعدها خواهم گفت. 


]]>
پیشنهاد شیطانی 2007-10-31T05:40:00+01:00 2007-10-31T05:40:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/15 علی اکبری زمستان سال 1370 من در كلاس چهارم دبیرستان درس می‌خوندم. برف نصفه و نیمه‌ایی اومده بود و آموزش و پرورش كلیه مدارس به غیر از چهارم دبیرستانی‌ها رو تعطیل كرده بود. همه بچه‌های چهارمی ناراضی بودند. من كه بیشتر از همه شاكی بودم. آخه بعضی از كلاس سوم دبیرستانی‌های مدرسه ما، از من كه كلاس چهارم دبیرستان بودم، خیلی گنده‌تر و هیكلی‌تر بودند. حالا چرا اونا، می‌بایست تو خونه بمونن و من باید به مدرسه می‌رفتم.اولین كلاس كه تموم شد و همه به حیاط برف گرفته اومدیم، یكی از بچه‌ها یك پیشنهاد شیطانی را مطرح كرد و زمستان سال 1370 من در كلاس چهارم دبیرستان درس می‌خوندم. برف نصفه و نیمه‌ایی اومده بود و آموزش و پرورش كلیه مدارس به غیر از چهارم دبیرستانی‌ها رو تعطیل كرده بود. همه بچه‌های چهارمی ناراضی بودند. من كه بیشتر از همه شاكی بودم. آخه بعضی از كلاس سوم دبیرستانی‌های مدرسه ما، از من كه كلاس چهارم دبیرستان بودم، خیلی گنده‌تر و هیكلی‌تر بودند. حالا چرا اونا، می‌بایست تو خونه بمونن و من باید به مدرسه می‌رفتم.

اولین كلاس كه تموم شد و همه به حیاط برف گرفته اومدیم، یكی از بچه‌ها یك پیشنهاد شیطانی را مطرح كرد و خیلی زود مورد موافقت قرار گرفت و عملی شد. پیشنهاد این بود كه هر دانش‌آموز یه گوله بزرگ برف به سمت "زنگ مدرسه" پرتاب كنه. زنگ مدرسه ما یه زنگ اخبار بزرگ بود كه صدای كر كننده‌ایی هم داشت. اگه زمان به صدا دراومدن اون، نزدیكش بودی تا چند ثانیه گوشهات سوت می‌كشید.

خلاصه پرتابها شروع شد و ظرف چند ثانیه یه توده عظیم برفی روی دیوار مدرسه درست شد. همه منتظر خوردن زنگ شدند. زمان موعود فرار رسید ولی از زنگ مدرسه ما صدایی نیامد. خیلی حال كردیم. بیچاره بابای مدرسه هرچی با جاروش تلاش كرد، نتونست اون همه برف رو از روی زنگ پاك كنه و به ناچار ناظم مدرسه با داد و بیداد همه رو راهی كلاسها كرد.


]]>
فقط به خاطر حفظ آبرو 2007-10-16T23:40:00+01:00 2007-10-16T23:40:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/14 علی اکبری یك روز صبح به قصد رفتن به مدرسه از خونه زدم بیرون. داشتم وسط كوچه راه می‌رفتم كه صدای خنده‌ایی از پشت سر شنیدم. سرم رو كه برگردوندم، چند دختر خانم مدرسه‌ایی رو دیدم كه نزدیك می‌شدند. سرم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم. چند قدمی برنداشته بودم كه چیزی را روی پشت گردنم احساس كردم. اما با توجه به وجود چند خانم خندان در پشت سرم، با حفظ خونسردی، دستم را پشت گردن برده و علیرغم حس بسیار بدی كه بهم دست داد، فقط به خاطر حفظ آبرو، سوسك بزرگی را گرفته و به آرامی زیر پا انداختم. مطمئن بودم كه خنده آنها به یك روز صبح به قصد رفتن به مدرسه از خونه زدم بیرون. داشتم وسط كوچه راه می‌رفتم كه صدای خنده‌ایی از پشت سر شنیدم. سرم رو كه برگردوندم، چند دختر خانم مدرسه‌ایی رو دیدم كه نزدیك می‌شدند. سرم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

چند قدمی برنداشته بودم كه چیزی را روی پشت گردنم احساس كردم. اما با توجه به وجود چند خانم خندان در پشت سرم، با حفظ خونسردی، دستم را پشت گردن برده و علیرغم حس بسیار بدی كه بهم دست داد، فقط به خاطر حفظ آبرو، سوسك بزرگی را گرفته و به آرامی زیر پا انداختم. مطمئن بودم كه خنده آنها به خاطر حضور آن سوسك روی لباسم بود. اما پس از حركت شجاعانه من، خنده‌ها تمام شد و من یقین پیدا كردم كه همه آنها در دلشان به من احسنت گفته‌اند، ان شاء الله.

بهر حال در آن لحظات دو حس متفاوت به من دست داد. اولی حس غرور و شجاعت و دوم حس چندش آور تماس با سوسك و بوی بسیار بد آن روی دستم.


]]>
پلیس مخفی (قسمت آخر) 2007-09-15T23:39:00+01:00 2007-09-15T23:39:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/13 علی اکبری خانم معلم رو به ما كرد و گفت، هرچه زودتر خودنویس رو پس بدهید. من و محمد كه حسابی جا خورده بودیم، در جواب گفتیم كه ما خودنویس رو برنداشتیم. اما چه دلیلی می‌تونستیم برای ادعامون بیاریم. محمد یكدفعه یه چیزی به ذهنش رسید. اجازه گرفت و گفت: خانم این زنگ تفریح، فقط شاهین اومد توی كلاس و ساندویچش رو برداشت. كس دیگه‌ایی به كلاس نیومد. اگه می‌خواهین بیایید كیف ما رو بگردید. حالا شاهین هم یه‌جورایی مظنون به حساب می‌اومد. شاهین رو به امیر كرد و گفت: تو بعد از امتحان، خودنویست رو جا نگذاشتی. این سئوال كلید خانم معلم رو به ما كرد و گفت، هرچه زودتر خودنویس رو پس بدهید. من و محمد كه حسابی جا خورده بودیم، در جواب گفتیم كه ما خودنویس رو برنداشتیم. اما چه دلیلی می‌تونستیم برای ادعامون بیاریم.

محمد یكدفعه یه چیزی به ذهنش رسید. اجازه گرفت و گفت: خانم این زنگ تفریح، فقط شاهین اومد توی كلاس و ساندویچش رو برداشت. كس دیگه‌ایی به كلاس نیومد. اگه می‌خواهین بیایید كیف ما رو بگردید.

حالا شاهین هم یه‌جورایی مظنون به حساب می‌اومد. شاهین رو به امیر كرد و گفت: تو بعد از امتحان، خودنویست رو جا نگذاشتی. این سئوال كلید معما بود. امیر خان تازه یادش اومد كه انگار خودنویس رو توی كلاس دوم جا گذاشته. معلم به مبصر گفت كه از معلم كلاس دوم اجازه بگیره و با امیر كلاس رو بگرده. اونا رفتند و دست از پا درازتر برگشتند. اینجا بود كه شاهین یه چیز جدید یادش اومد. اون گفت كه زنگ تفریح كه برای برداشتن ساندویچش به كلاس اومده بوده، یكی از بچه‌های كلاس چهارم رو دیده بوده كه از كلاس دوم خارج می‌شده. دانش‌آموز مشار الیه پرونده سیاهی در مدرسه داشت و هر كار خلافی رو می‌شد بهش نسبت داد. خانم معلم این بار من و محمد رو فرستاد پیش معلم كلاس چهارم. ما از معلم خواستیم تا كیف اون دانش‌آموز رو بگردیم. خوب پس از كلی صحبت كه بین معلم ما و معلم اونا رد و بدل شد، در حضور اون دانش‌آموز كیف رو باز كردیم و خودنویس امیر پیدا شد. البته اون دانش‌آموز ادعا می‌كرد كه خودنویس رو باباش براش خریده ولی نشانه‌هایی كه خانم معلم ما از پس ساعتها كار با خودنویس امیر به یادش بود، ادعای اون دانش‌آموز رو رد كرد و اینگونه بود كه حس مسئولیت و همكاری شهروندان محترم كلاس پنجم به پلیس زحمت كش این امكان رو داد كه چهره زشت دزد را برای عموم جامعه مدرسه نمایان كند.


]]>
پلیس مخفی (قسمت اول) 2007-09-15T08:39:00+01:00 2007-09-15T08:39:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/12 علی اکبری من كلاس پنجم بودم. مدتی بود كه یه چیزایی از كیف بچه‌ها گم می‌شد. برای همین خانم معلم تصمیم گرفت كه دو نفر رو كه مورد اعتماد همه بچه ها بودند، مأمور كنه كه در زنگهای تفریح، توی كلاس بمونند و از كیف بچه‌ها مواظبت كنند. اون دو نفر كسی نبودند جز من و محمد. (درباره محمد قبلاً در قسمت آخر ورود به مدرسه نوشته بودم).من و محمد توی جامیزها مخفی می‌شدیم تا بتونیم، در موقع لزوم بیرون بیاییم و مچ دزد یا دزدان رو بگیریم. برای همین ما تبدیل شدیم به پلیسان مخفی. یه دو هفته‌ایی گذشت و هیچ چیز گم نشد. نمی دونم یا من كلاس پنجم بودم. مدتی بود كه یه چیزایی از كیف بچه‌ها گم می‌شد. برای همین خانم معلم تصمیم گرفت كه دو نفر رو كه مورد اعتماد همه بچه ها بودند، مأمور كنه كه در زنگهای تفریح، توی كلاس بمونند و از كیف بچه‌ها مواظبت كنند. اون دو نفر كسی نبودند جز من و محمد. (درباره محمد قبلاً در قسمت آخر ورود به مدرسه نوشته بودم).

من و محمد توی جامیزها مخفی می‌شدیم تا بتونیم، در موقع لزوم بیرون بیاییم و مچ دزد یا دزدان رو بگیریم. برای همین ما تبدیل شدیم به پلیسان مخفی. یه دو هفته‌ایی گذشت و هیچ چیز گم نشد. نمی دونم یا اصلاً دزدیی در كار نبوده و یا اینكه دزد یا دزدان حساب كار خودشون رو كرده بودند.

اما .....

قبل از پرداختن به ادامه خاطره، باید مقدمتاً خدمت شما عرض كنم كه كلاس ما 27 نفر دانش آموز داشت. روی اكثر نیمكتها سه نفر می‌شستند. به همین دلیل در مواقعی كه امتحان داشتیم، به منظور جلوگیری از تقلب، بعضی از بچه‌ها مجبور بودن به یك كلاس خالی بروند.  

امیر هم كه یكی از همكلاسی‌هامون بود، روز امتحان مجبور شد كه به كلاس دومیها كه اون موقع ورزش داشتند برود. توی پرانتز بگم كه امیر تنها كسی بود كه خودنویس داشت و خانم معلم هم برای وارد كردن نمره بچه‌ها در لیست نمرات، از خودنویس امیر استفاده می‌كرد. زنگ بعد از امتحان، خانم معلم از امیر خواست كه خودنویسش رو به او بده. اما امیر هرچی گشت، اونو پیدا نكرد. به خانم معلم گفت كه زنگ پیش، امتحان رو با همون خودنویس نوشته بوده ولی الان گم شده. با گفتن این حرف، تمام توجهات متوجه دو تا پلیس مخفی كلاس یعنی من و محمد شد.

آیا دزد همین به اصطلاح پلیسان هستند؟

این سئوالی بود كه در ذهن خانم معلم و بچه‌ها نقش بست و در پست بعدی به اون پاسخ خواهم داد.


]]> علی خالی بند 2007-08-27T05:38:00+01:00 2007-08-27T05:38:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/11 علی اکبری

علیرضا یکی از بچه‌های محلمونه (البته الان دیگه بچه نیست) كه دست به خالی بستنش حرف نداره. اون یه موضوع خاص رو برای 10 نفر، 10 جور مختلف تعریف می‌كنه. اما در كمال تعجب شماره و مدل ماشینهای تمام افرادی كه تنها یك بار از جلوش گذشتاه باشن رو به خاطر می‌سپاره (!).اما خاطره!علیرضا درس نمی‌خوند. دو سال از من بزرگتر بود، ولی چون من یكسال زودتر مدرسه رفته بودم، یكسال تحصیلی از اون عقبتر بودم. علیرضا كلاس اول و دوم ابتدایی رو توی مدرسه "آیین تربیت" كه كمی پایین تر از مدرسه "اختراع" بود علیرضا یکی از بچه‌های محلمونه (البته الان دیگه بچه نیست) كه دست به خالی بستنش حرف نداره. اون یه موضوع خاص رو برای 10 نفر، 10 جور مختلف تعریف می‌كنه. اما در كمال تعجب شماره و مدل ماشینهای تمام افرادی كه تنها یك بار از جلوش گذشتاه باشن رو به خاطر می‌سپاره (!).

اما خاطره!

علیرضا درس نمی‌خوند. دو سال از من بزرگتر بود، ولی چون من یكسال زودتر مدرسه رفته بودم، یكسال تحصیلی از اون عقبتر بودم. علیرضا كلاس اول و دوم ابتدایی رو توی مدرسه "آیین تربیت" كه كمی پایین تر از مدرسه "اختراع" بود درس خونده بود.

مهرماه سال 60 بود و من به كلاس دوم رفته بودم كه با كمال ناباوری متوجه شدم كه علیرضا همكلاسی ماست. با تعجب ازش پرسیدم كه چرا كلاس دوم اومدی، مگه نباید بری سوم. اونم با یه چهره غمگین و خیلی جدی گفت كه:

خرداد كه كارنامه‌ام رو گرفتم، داشتم توی خیابون راه می‌رفتم كه باد شدیدی سر گرفت و كارنامه‌ام توی جوب خیابون افتاد و آب اونو برد. من برگشتم مدرسه و هرچی التماس كردم، كارنامه مجدد بهم ندادن و من مجبور شده‌ام كه سال دوم رو دوباره بخونم. برای همین هم هست كه مدرسمو عوض كرده‌ام.

منم كه یه بچه ساده‌ایی بودم، باور كردم و ناراحت شدم و وقتی رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف كردم. مادرم كه با مادر علیرضا رابطه همسایگی محكمی داره، با خنده به من گفت: ای بابا، تو "علیرضا خالی بند" رو نمی‌شناسی، اون رفوزه شده.

علیرضا تا اول یا دوم دبیرستان بیشتر درس نخوند و ترك تحصیل كرد و به بازار رفت. اون الان یه بازاریه موفقه.


]]>
امام جماعت 2007-08-17T22:38:00+01:00 2007-08-17T22:38:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/10 علی اکبری در كلاس پنجم ابتدایی مشغول تحصیل بودم. مدیر مدرسه عوض شده بود و فردی به نام آقای عتیقی مدیر مدرسه شده بود. ایشون خیلی به مسائل عقیدتی بچه‌ها علاقمند بود. از اینرو تصمیم گرفته بود كه توی مدرسه نماز جماعت راه بیاندازد. البته سالهای قبل از اون هم نماز جماعت با حضور تمام دانش‌آموزان مدرسه برپا می‌شد. اما سال پنجم، آقای عتیقی برای كنترل دقیقتر و آموزش مسائل مطابق با حوزه سنی دانش‌آموزان، تصمیم گرفته بود كه بچه‌های هر كلاس، جداگانه به نماز جماعت مشغول بشوند. دقیق یادم نیست كه برنامه چه جوری بود. ولی ی در كلاس پنجم ابتدایی مشغول تحصیل بودم. مدیر مدرسه عوض شده بود و فردی به نام آقای عتیقی مدیر مدرسه شده بود. ایشون خیلی به مسائل عقیدتی بچه‌ها علاقمند بود. از اینرو تصمیم گرفته بود كه توی مدرسه نماز جماعت راه بیاندازد. البته سالهای قبل از اون هم نماز جماعت با حضور تمام دانش‌آموزان مدرسه برپا می‌شد. اما سال پنجم، آقای عتیقی برای كنترل دقیقتر و آموزش مسائل مطابق با حوزه سنی دانش‌آموزان، تصمیم گرفته بود كه بچه‌های هر كلاس، جداگانه به نماز جماعت مشغول بشوند. دقیق یادم نیست كه برنامه چه جوری بود. ولی یادمه كه ما دوسه روز از هفته می‌بایست پس از تعطیلی مدرسه برای خواندن نماز جماعت می‌موندیم. وی چندتا قانون گذاشته بودند:

1- بابای مدرسه باید مانع خروج بچه‌های كلاسی كه نماز جماعت دارند، بشود.

2- از نمره انضباط هر كسی كه بنابر دلایل غیر موجه، نماز نخواند، كاسته خواهد شد.

3- كسانیكه بدون خواندن نماز، مدرسه را ترك می‌كردند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان، "هوووووووو" می‌شوند.

4- برای كسانیكه در نماز جماعت شركت كنند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان صلوات فرستاده می‌شود.

 

اوایل كار، خود آقای مدیر به عنوان پیش‌نماز می‌ایستاد. ولی چون نمی‌تونست نظارت دقیقی بر بچه‌ها داشته باشه، تصمیم گرفت كه یكی از دانش‌آموزان پیش‌نماز بشه. اون فرد من بودم.

روز اول، وقتی كه پیش‌نماز ایستادم، فهمیدم كه كار سختی رو در پیش دارم. توی ركوعها و سجودها، بچه‌ها بدون اینكه مدیر بفمد، به من می‌گفتند:

- یه ركعت رو جا بنداز

- زود تمومش كن

- قنوت نمی‌خواد

- اگه طولش بدی، بعد از مدرسه می‌زنیمت

- دم در مدرسه وایسا و ....

شما اگه جای من بودین و در ضمن از همه بچه‌ها ضعیفتر هم بودین، چه می‌كردید؟

من علیرغم همه تهدیدات، سخت‌ترین كار رو انتخاب كردم. نمازهای طولانی و ادای كلیه مستحبات (البته یه كم بدجنسی رو چاشنی كار كردم). بعد به بهانه ترس از آقای مدیر بچه‌ها رو راضی كردم. این كار كه یكی دو روز ادامه پیدا كرد، و بعدش حوصله خود آقای مدیر هم سر رفت و محمد را پیش‌نماز كرد.

بدین ترتیب، هم رضایت مدیر و هم رضایت بچه‌ها، جلب گردید.


]]>
تجربه شاگرد سوم شدن 2007-08-04T22:38:00+01:00 2007-08-04T22:38:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/9 علی اکبری اگه یادتون باشه در خاطره مربوط به قسمت آخر ورود به مدرسه، گفته بودم كه تا كلاس چهارم یا من اول كلاس و مدرسه می‌شدم و یا محمد. اما در كلاس پنجم اتفاق تازه‌ایی در مدرسه اختراع رخ داد. قبل از پرداختن به این اتفاق، دوست دارم اولین عكس من در دوره دبستان كه مربوط به همون كلاس پنجم میشه رو ببینین. (من توی عكس جلوتر از همه نشسته‌ام)اون اتفاق تازه از این قرار بود كه در سال 1363، تعدادی از خانواده‌های جنگزده، به تهران آمده و در محله ما سكونت گزیدند. در میان این خانواده‌ها پسری به نام حسینی (اگه اشتباه نكن اگه یادتون باشه در خاطره مربوط به قسمت آخر ورود به مدرسه، گفته بودم كه تا كلاس چهارم یا من اول كلاس و مدرسه می‌شدم و یا محمد. اما در كلاس پنجم اتفاق تازه‌ایی در مدرسه اختراع رخ داد. قبل از پرداختن به این اتفاق، دوست دارم اولین عكس من در دوره دبستان كه مربوط به همون كلاس پنجم میشه رو ببینین. (من توی عكس جلوتر از همه نشسته‌ام)

دبستان اختراع، كلاس پنجم، زمستان سال 1363

اون اتفاق تازه از این قرار بود كه در سال 1363، تعدادی از خانواده‌های جنگزده، به تهران آمده و در محله ما سكونت گزیدند. در میان این خانواده‌ها پسری به نام حسینی (اگه اشتباه نكنم) به كلاس پنجم مدرسه ما وارد شد. درس حسینی به شدت خوب بود. همین امر باعث شد كه در ثلث اول حسینی شاگرد اول بشه و با كمال شرمندگی، اولین شاگرد سومی رو تجربه كنم. البته من و محمد در ثلث بعد جایمان را عوض كردیم، ولی اون سال شاگرد اول نشدم.

برای جلوگیری از سوء برداشت شما خواننده محترم، ذكر چند نكته رو لازم می‌دونم:

- اول اینكه اون موقعها، معلمها تنها خداوند یكتا را لایق نمره بیست می‌دانستند و به همین دلیل، من كه از دانش‌آموزان برجسته محسوب می‌شدم، بنا بر دلایلی چون جا انداختن یك تشدید ناقابل(  ّ ) از نمره بیست محروم می‌شدم و تنها معدل بیست من مربوط به ثلث دوم كلاس چهارم می‌شد.

- تفاوت شاگردهای ممتاز مدرسه، یعنی من و محمد و حسینی، تنها چند صدم بود.


اسامی افراد حاضر در عكس فوق: خانم حسینی (معلم كلاس)، عمو عصار، شوق پیكر، مطهری، كرم زاده، عباسی، نجفی، ابراهیمی، عادلی، كوهجانی، شفیعی، حسنی، آرونی، دیانی، شعرباف، یدیم پور، امیری، فلاح، محمدی، صفائیه و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


]]> مراسم چایی خوران 2007-07-25T07:37:00+01:00 2007-07-25T07:37:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/8 علی اکبری

من هفت سال تحصیلی یعنی دوره‌های راهنمایی و دبیرستان رو در مدرسه موسوی گذروندم. مدت زیادیه. خاطرات زیادی از این مدرسه دارم. بخصوص اینكه اكثر دانش آموزها از همون كلاس اول راهنمایی توی همون مدرسه مونده بودند. هر وقت از جلوی این مدرسه رد میشم، روحم پرواز میكنه به اون سالها. خیلی دوست دارم بازم برم تو مدرسه و پشت نیمكتهاش بشینم. یادم می آد سال چهارم دبیرستان كه بودیم، دیگه خودمون رو مالك مدرسه می‌دونستیم. بخصوص اینكه مسئولین مدرسه برای سال چهارمی‌ها استثنائاتی قائل می‌شدند. مثلاً اچهارمی‌ها می‌تونستن من هفت سال تحصیلی یعنی دوره‌های راهنمایی و دبیرستان رو در مدرسه موسوی گذروندم. مدت زیادیه. خاطرات زیادی از این مدرسه دارم. بخصوص اینكه اكثر دانش آموزها از همون كلاس اول راهنمایی توی همون مدرسه مونده بودند. هر وقت از جلوی این مدرسه رد میشم، روحم پرواز میكنه به اون سالها. خیلی دوست دارم بازم برم تو مدرسه و پشت نیمكتهاش بشینم.

یادم می آد سال چهارم دبیرستان كه بودیم، دیگه خودمون رو مالك مدرسه می‌دونستیم. بخصوص اینكه مسئولین مدرسه برای سال چهارمی‌ها استثنائاتی قائل می‌شدند. مثلاً اچهارمی‌ها می‌تونستند در زمان زنگهای تفریح توی كلاس بمونند یا پس از تعطیلی مدرسه، به درس خوندن ادامه بدهند و غیره. (این مطالب رو بخاطر بسپارین كه بعدها ازش زیاد استفاده خواهم كرد.)

یك روز از روزهای تحصیلی سال چهارم، یكی از همكلاسهای باحال به نام غلامرضا مشهدی تصمیم گرفت كه توی كلاس چایی دم كنه و به بچه‌ها و معلمها چایی داغ بده. برای همین صبح از خونشون یه چراغ الكلی، یه كتری، چندتا استكان و كمی چای و قند آورده بود. بعد از زنگ اول، بساط چایی رو به پا كرد و همه بچه‌ها مراسم چای خوران رو اجرا كردند.

مراسم چای خوران با حضور بنده

اما زنگ دوم، دینی داشتیم. مشهدی یك چایی خوش رنگ ریخت و برد جلوی كلاس و گذاشت روی میز معلم. آقای عیسی‌زاده معلم دینیمون، حاج و واج مونده بود كه چی بگه. بعد از دقایقی كه به خودش اومد گفت كه جریان چیه؟ از كی تا حالا برای معلمها توی كلاس درس هم چایی می‌آرن. بنده خدا فكر كرده بود كه بابای مدرسه سفارشی براش چای آورده. بچه‌ها كمی خندیدند و ناری (یكی از همكلاسیها) گفت: زحمت این چایی رو مشهدی كشیده.

معلم خیلی ناراحت شد و یك ربعی به نصیحت كردن ما پرداخت. بعد هم گفت كه روزه‌ گرفته و چایی نمی‌خوره. بچه‌ها می‌دونستند كه اگر مطلب خاصی پیش بیاد، عادت آقای عیسی‌زاده است كه درس رو رها كنه و به اون مسئله خاص بپردازه. از اینرو ناری با حركتی سریع، چایی رو سركشید. این موضوع كه باعث خنده بچه‌ها شده بود باعث شد تا نصیحتها و عدم پرداختن به درس، مدت دیگری هم ادامه پیدا كنه.


اسامی بعضی از افراد حاضر در عكس فوق: معین، میرافضل، آشتیانی، اضطرابی، دزواره، ابوالقاسم، سلطانی، آزاد، ابك، بصیرتی، عسگری، بهرامی، امامی، قنبری، مشهدی، حیدری، هوشیاری و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


]]>
سوپ گریزی (به ضم گاف) 2007-07-17T04:37:00+01:00 2007-07-17T04:37:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/7 علی اکبری امروز حالم نسبتاً خوب نیست. یعنی یه كم سرما خوردم. برای همین یه خاطره تب دار می‌نویسم.همونطور كه قبلاً هم گفته بودم، خیلی مریض می‌شدم. مادرم هم با هزار زحمت برام سوپ درست می‌كرد. الان همون سوپها رو كه می‌خورم، خیلی خوشمزه هستند، ولی اون موقعا چون غذای هر روزم شده بود سوپ، به شدت از هرچی غذای شل، مثل آش و سوپ و فرنی و ... متنفر بودم.یادمه یه روز كه تب شدیدی داشتم و نمی‌تونستم از این پهلو به اون پهلو برم، خبر دار شدم كه قابلمه مامان، بازم سوپیه، یه نیروی مضاعفی در من بوجود اومد. به بهانه رفتن به د امروز حالم نسبتاً خوب نیست. یعنی یه كم سرما خوردم. برای همین یه خاطره تب دار می‌نویسم.

همونطور كه قبلاً هم گفته بودم، خیلی مریض می‌شدم. مادرم هم با هزار زحمت برام سوپ درست می‌كرد. الان همون سوپها رو كه می‌خورم، خیلی خوشمزه هستند، ولی اون موقعا چون غذای هر روزم شده بود سوپ، به شدت از هرچی غذای شل، مثل آش و سوپ و فرنی و ... متنفر بودم.

یادمه یه روز كه تب شدیدی داشتم و نمی‌تونستم از این پهلو به اون پهلو برم، خبر دار شدم كه قابلمه مامان، بازم سوپیه، یه نیروی مضاعفی در من بوجود اومد. به بهانه رفتن به دستشویی كه توی حیاط بود، به حیاط رفتم و از اونجا راه كوچه رو پیش گرفتم. حالا ندو ، كی بدو. مادرم كه منو از پشت پنجره نگاه می‌كرد نیز اومد دنبالم. یادم كه یه آقایی منو توی خیابون گرفت و تحویل مامان داد. از اون به بعد دیگه مامان برام سوپ نپخت و من به عنوان یك فرد "سوپ گریز" در فامیل شناخته شدم.

تا سالها اسم سوپ رو كه می‌شنیدم، حالم بد می‌شد. اما .....................

اما پس از ازدواج، دوباره یه سوپ خور حرفه‌ایی شدم.

]]>
شعر سرایی 2007-07-15T07:37:00+01:00 2007-07-15T07:37:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/6 علی اکبری در دوران نوجوانی و بطور خاص تر در دوره راهنمایی، دوست بسیار خوبی پیدا كردم كه اسمش سیدحسن مخبر (حفظه الله) فرزند شهید مخبر بود. من خاطرات خوبی از دوران دوستی با ایشان دارم. به عنوان نكته بارز این خاطرات، جاری شدن عقد اخوت بین ما بود. همان عقدی كه بین انصار و مهاجرین در زمان پیامبر (ص) جاری شد. یكی از خصوصیات این برادر، طبع شعر عالی ایشان بود. اشعاری كه ایشان در دوران نوجوانی می‌سرود، هنوز هم زیبا و شنیدنی است. من چیزهای كمی از اشعار ایشون رو به یاد دارم. ولی یادمه كه:باید به شط خون شنا كنیم..... در دوران نوجوانی و بطور خاص تر در دوره راهنمایی، دوست بسیار خوبی پیدا كردم كه اسمش سیدحسن مخبر (حفظه الله) فرزند شهید مخبر بود. من خاطرات خوبی از دوران دوستی با ایشان دارم. به عنوان نكته بارز این خاطرات، جاری شدن عقد اخوت بین ما بود. همان عقدی كه بین انصار و مهاجرین در زمان پیامبر (ص) جاری شد.

یكی از خصوصیات این برادر، طبع شعر عالی ایشان بود. اشعاری كه ایشان در دوران نوجوانی می‌سرود، هنوز هم زیبا و شنیدنی است. من چیزهای كمی از اشعار ایشون رو به یاد دارم. ولی یادمه كه:

باید به شط خون شنا كنیم........ شلپ شلوپ، شلپ شلوپ

باید كه با قطار سفر كنیم ......... تلق تلوق، تلق تلوق

یا:

یكی از بزرگان اهل تمیز                          ز یك موش ترسید و رفت زیر میز

همون یكی از بزرگان اهل تمیز                اومد پا شه كلش خورد به میز

اما اصل مطلب اینجاست كه:

من به تبعیت از ایشان، روزی در خودم فرو رفته بودم و حسی دست داد و با زحمت بسیار، مصراعی سرودم. آری اولین سروده من این مصراع بود:

"""در دیار بی كسان من آن گدای بی نوایم"""

اما در آن حس زیبا دیگر نتوانستم مصراع دیگری بسرایم. لذا دست به دامان سید حسن شدم. ایشان با كمی فكر كردن، مصراع دوم را چنین گفتند كه:

"""هر دمی چون نی ز سوز سینه خود در نوایم"""

و در آخر آرزو دارم بازم سید حسن رو ببینم، چون سالهاست كه ازش خبری ندارم.

]]>
كاپشن سبز رنگ 2007-07-14T06:37:00+01:00 2007-07-14T06:37:00+01:00 tag:http://aliakbari.mihanblog.com/post/5 علی اکبری پدرم وقتی كلاس سوم ابتدایی بودم، یه كاپشن كلاه دار شمعی سبز رنگ برام خریده بود كه خیلی دوستش داشتم. البته پدرم كمی حساب بزرگ شدن من رو هم كرده‌ بود و برای همین كاپشن تا روی زانوهام می‌اومدیادم هست كه همون روزهای اول یكبار اونو پوشیدم و به كوچه رفتم. "ف" پسر شیطون همسایمون كه دوسه سالی هم از من بزرگتر بود، توی آتش گردون آلومینیم انداخته بود و وسط كوچه مشغول هنرنمایی بود. چشمتون روز بد نبینه. ورود به كوچه همانا و سوراخ شدن كاپشن بر اثر ذرات مذاب آلومینیوم همانا. البته یك دو تا سوراخ كوچی پدرم وقتی كلاس سوم ابتدایی بودم، یه كاپشن كلاه دار شمعی سبز رنگ برام خریده بود كه خیلی دوستش داشتم. البته پدرم كمی حساب بزرگ شدن من رو هم كرده‌ بود و برای همین كاپشن تا روی زانوهام می‌اومد

یادم هست كه همون روزهای اول یكبار اونو پوشیدم و به كوچه رفتم. "ف" پسر شیطون همسایمون كه دوسه سالی هم از من بزرگتر بود، توی آتش گردون آلومینیم انداخته بود و وسط كوچه مشغول هنرنمایی بود. چشمتون روز بد نبینه. ورود به كوچه همانا و سوراخ شدن كاپشن بر اثر ذرات مذاب آلومینیوم همانا. البته یك دو تا سوراخ كوچیك بیشتر نبود ولی همون سوراخهای كوچیك منجر به گریه كردن ساعتی من شد. من تا سال پنجم دبستان، همان كاپشن رو می‌پوشیدم. چون من بزرگ نمی‌شدم كه اون كوچیك بشه. یادم هست كه آخرهای زمستون، دیگه حوصله بابام سر رفت و خودش اونو پاره كرد، تا برام یه كاپشن نو بخره.

]]>