بعد از گرفتن دفترچه اعزام به خدمت با یكی از اقوام رایزنی‌هایی صورت گرفت تا خدمت رو در تهران بگذرانم. بالاخره كانالی به یكی از اقوام دورتر باز شد و قرار شد من دفترچه‌ام رو قبل از روز دوم اردیبهشت به اوشون برسونم. برای انجام هماهنگی لازم یه تماس تلفنی با جناب سرهنگ گرفتم و با ایشون ساعت 9 شب روبروی مسجد محل قرار گذاشتم. برای اینكه یه وقتی بدقول نشم، ساعت 8:30 به مسجد رفتم و درون مسجد منتظر موندم. من كه جناب سرهنگ رو ندیده بودم. ایشون هم من و ندیده بود. پس توكل كردم به خدا و نشستم سخنرانی بعد از نماز عشا رو خوب گوش دادم. اما خبری از جناب سرهنگ نشد. من نمی تونستم برم به كل افراد مسن مسجد بگم كه كدومتون سرهنگید. اما ایشون می تونست بیاد ببینه تنها جوونی كه تا اون موقع تو مسجد مونده كیه و پیدام كنه. درد سرتون ندم. تا ساعت 10 شب اونجا موندم. دیگه داشتن در مسجد رو می‌بستن. اومدم بیرون. دم در كه رسیدم یه آقای عصبانی رو دیدم كه دم در مسجد قدم می‌زد. تا منو دید، گفت علی‌اكبری تو هستی. گفتم بله. گفت مرد ناحسابی من یك ساعته دم درم. منم گفتم كه منم یكساعته تو مسجدم. خلاصه با ناراحتی دفترچه رو گرفت و چون دیرش شده بود، صحبت دیگه ایی نكردیم و رفت. موقع رفتن بهش گفتم من روز دوم اردیبهشت چكار كنم؟ ایشون هم گفت كه هر كاری بهت گفتن بكن. اگر دفترچه رو ازت خواستن، بگو دست جناب سرهنگه.

بعداً خواهم گفت كه روز دوم اردیبهشت بر من چگونه گذشت.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 اردیبهشت 1387    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: سربازی،     | نظرات()