یك روز صبح به قصد رفتن به مدرسه از خونه زدم بیرون. داشتم وسط كوچه راه می‌رفتم كه صدای خنده‌ایی از پشت سر شنیدم. سرم رو كه برگردوندم، چند دختر خانم مدرسه‌ایی رو دیدم كه نزدیك می‌شدند. سرم رو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

چند قدمی برنداشته بودم كه چیزی را روی پشت گردنم احساس كردم. اما با توجه به وجود چند خانم خندان در پشت سرم، با حفظ خونسردی، دستم را پشت گردن برده و علیرغم حس بسیار بدی كه بهم دست داد، فقط به خاطر حفظ آبرو، سوسك بزرگی را گرفته و به آرامی زیر پا انداختم. مطمئن بودم كه خنده آنها به خاطر حضور آن سوسك روی لباسم بود. اما پس از حركت شجاعانه من، خنده‌ها تمام شد و من یقین پیدا كردم كه همه آنها در دلشان به من احسنت گفته‌اند، ان شاء الله.

بهر حال در آن لحظات دو حس متفاوت به من دست داد. اولی حس غرور و شجاعت و دوم حس چندش آور تماس با سوسك و بوی بسیار بد آن روی دستم.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 مهر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()