تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب مرداد 1386

امام جماعت

در كلاس پنجم ابتدایی مشغول تحصیل بودم. مدیر مدرسه عوض شده بود و فردی به نام آقای عتیقی مدیر مدرسه شده بود. ایشون خیلی به مسائل عقیدتی بچه‌ها علاقمند بود. از اینرو تصمیم گرفته بود كه توی مدرسه نماز جماعت راه بیاندازد. البته سالهای قبل از اون هم نماز جماعت با حضور تمام دانش‌آموزان مدرسه برپا می‌شد. اما سال پنجم، آقای عتیقی برای كنترل دقیقتر و آموزش مسائل مطابق با حوزه سنی دانش‌آموزان، تصمیم گرفته بود كه بچه‌های هر كلاس، جداگانه به نماز جماعت مشغول بشوند. دقیق یادم نیست كه برنامه چه جوری بود. ولی یادمه كه ما دوسه روز از هفته می‌بایست پس از تعطیلی مدرسه برای خواندن نماز جماعت می‌موندیم. وی چندتا قانون گذاشته بودند:

1- بابای مدرسه باید مانع خروج بچه‌های كلاسی كه نماز جماعت دارند، بشود.

2- از نمره انضباط هر كسی كه بنابر دلایل غیر موجه، نماز نخواند، كاسته خواهد شد.

3- كسانیكه بدون خواندن نماز، مدرسه را ترك می‌كردند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان، "هوووووووو" می‌شوند.

4- برای كسانیكه در نماز جماعت شركت كنند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان صلوات فرستاده می‌شود.

 

اوایل كار، خود آقای مدیر به عنوان پیش‌نماز می‌ایستاد. ولی چون نمی‌تونست نظارت دقیقی بر بچه‌ها داشته باشه، تصمیم گرفت كه یكی از دانش‌آموزان پیش‌نماز بشه. اون فرد من بودم.

روز اول، وقتی كه پیش‌نماز ایستادم، فهمیدم كه كار سختی رو در پیش دارم. توی ركوعها و سجودها، بچه‌ها بدون اینكه مدیر بفمد، به من می‌گفتند:

- یه ركعت رو جا بنداز

- زود تمومش كن

- قنوت نمی‌خواد

- اگه طولش بدی، بعد از مدرسه می‌زنیمت

- دم در مدرسه وایسا و ....

شما اگه جای من بودین و در ضمن از همه بچه‌ها ضعیفتر هم بودین، چه می‌كردید؟

من علیرغم همه تهدیدات، سخت‌ترین كار رو انتخاب كردم. نمازهای طولانی و ادای كلیه مستحبات (البته یه كم بدجنسی رو چاشنی كار كردم). بعد به بهانه ترس از آقای مدیر بچه‌ها رو راضی كردم. این كار كه یكی دو روز ادامه پیدا كرد، و بعدش حوصله خود آقای مدیر هم سر رفت و محمد را پیش‌نماز كرد.

بدین ترتیب، هم رضایت مدیر و هم رضایت بچه‌ها، جلب گردید.


نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

تجربه شاگرد سوم شدن

اگه یادتون باشه در خاطره مربوط به قسمت آخر ورود به مدرسه، گفته بودم كه تا كلاس چهارم یا من اول كلاس و مدرسه می‌شدم و یا محمد. اما در كلاس پنجم اتفاق تازه‌ایی در مدرسه اختراع رخ داد. قبل از پرداختن به این اتفاق، دوست دارم اولین عكس من در دوره دبستان كه مربوط به همون كلاس پنجم میشه رو ببینین. (من توی عكس جلوتر از همه نشسته‌ام)

دبستان اختراع، كلاس پنجم، زمستان سال 1363

اون اتفاق تازه از این قرار بود كه در سال 1363، تعدادی از خانواده‌های جنگزده، به تهران آمده و در محله ما سكونت گزیدند. در میان این خانواده‌ها پسری به نام حسینی (اگه اشتباه نكنم) به كلاس پنجم مدرسه ما وارد شد. درس حسینی به شدت خوب بود. همین امر باعث شد كه در ثلث اول حسینی شاگرد اول بشه و با كمال شرمندگی، اولین شاگرد سومی رو تجربه كنم. البته من و محمد در ثلث بعد جایمان را عوض كردیم، ولی اون سال شاگرد اول نشدم.

برای جلوگیری از سوء برداشت شما خواننده محترم، ذكر چند نكته رو لازم می‌دونم:

- اول اینكه اون موقعها، معلمها تنها خداوند یكتا را لایق نمره بیست می‌دانستند و به همین دلیل، من كه از دانش‌آموزان برجسته محسوب می‌شدم، بنا بر دلایلی چون جا انداختن یك تشدید ناقابل(  ّ ) از نمره بیست محروم می‌شدم و تنها معدل بیست من مربوط به ثلث دوم كلاس چهارم می‌شد.

- تفاوت شاگردهای ممتاز مدرسه، یعنی من و محمد و حسینی، تنها چند صدم بود.


اسامی افراد حاضر در عكس فوق: خانم حسینی (معلم كلاس)، عمو عصار، شوق پیكر، مطهری، كرم زاده، عباسی، نجفی، ابراهیمی، عادلی، كوهجانی، شفیعی، حسنی، آرونی، دیانی، شعرباف، یدیم پور، امیری، فلاح، محمدی، صفائیه و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

مراسم چایی خوران

من هفت سال تحصیلی یعنی دوره‌های راهنمایی و دبیرستان رو در مدرسه موسوی گذروندم. مدت زیادیه. خاطرات زیادی از این مدرسه دارم. بخصوص اینكه اكثر دانش آموزها از همون كلاس اول راهنمایی توی همون مدرسه مونده بودند. هر وقت از جلوی این مدرسه رد میشم، روحم پرواز میكنه به اون سالها. خیلی دوست دارم بازم برم تو مدرسه و پشت نیمكتهاش بشینم.

یادم می آد سال چهارم دبیرستان كه بودیم، دیگه خودمون رو مالك مدرسه می‌دونستیم. بخصوص اینكه مسئولین مدرسه برای سال چهارمی‌ها استثنائاتی قائل می‌شدند. مثلاً اچهارمی‌ها می‌تونستند در زمان زنگهای تفریح توی كلاس بمونند یا پس از تعطیلی مدرسه، به درس خوندن ادامه بدهند و غیره. (این مطالب رو بخاطر بسپارین كه بعدها ازش زیاد استفاده خواهم كرد.)

یك روز از روزهای تحصیلی سال چهارم، یكی از همكلاسهای باحال به نام غلامرضا مشهدی تصمیم گرفت كه توی كلاس چایی دم كنه و به بچه‌ها و معلمها چایی داغ بده. برای همین صبح از خونشون یه چراغ الكلی، یه كتری، چندتا استكان و كمی چای و قند آورده بود. بعد از زنگ اول، بساط چایی رو به پا كرد و همه بچه‌ها مراسم چای خوران رو اجرا كردند.

مراسم چای خوران با حضور بنده

اما زنگ دوم، دینی داشتیم. مشهدی یك چایی خوش رنگ ریخت و برد جلوی كلاس و گذاشت روی میز معلم. آقای عیسی‌زاده معلم دینیمون، حاج و واج مونده بود كه چی بگه. بعد از دقایقی كه به خودش اومد گفت كه جریان چیه؟ از كی تا حالا برای معلمها توی كلاس درس هم چایی می‌آرن. بنده خدا فكر كرده بود كه بابای مدرسه سفارشی براش چای آورده. بچه‌ها كمی خندیدند و ناری (یكی از همكلاسیها) گفت: زحمت این چایی رو مشهدی كشیده.

معلم خیلی ناراحت شد و یك ربعی به نصیحت كردن ما پرداخت. بعد هم گفت كه روزه‌ گرفته و چایی نمی‌خوره. بچه‌ها می‌دونستند كه اگر مطلب خاصی پیش بیاد، عادت آقای عیسی‌زاده است كه درس رو رها كنه و به اون مسئله خاص بپردازه. از اینرو ناری با حركتی سریع، چایی رو سركشید. این موضوع كه باعث خنده بچه‌ها شده بود باعث شد تا نصیحتها و عدم پرداختن به درس، مدت دیگری هم ادامه پیدا كنه.


اسامی بعضی از افراد حاضر در عكس فوق: معین، میرافضل، آشتیانی، اضطرابی، دزواره، ابوالقاسم، سلطانی، آزاد، ابك، بصیرتی، عسگری، بهرامی، امامی، قنبری، مشهدی، حیدری، هوشیاری و علی‌اكبری (اسم دو نفر رو هم فراموش كرده‌ام)


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()