تبلیغات
من و خاطراتم - مطالب تیر 1386

سوپ گریزی (به ضم گاف)

امروز حالم نسبتاً خوب نیست. یعنی یه كم سرما خوردم. برای همین یه خاطره تب دار می‌نویسم.

همونطور كه قبلاً هم گفته بودم، خیلی مریض می‌شدم. مادرم هم با هزار زحمت برام سوپ درست می‌كرد. الان همون سوپها رو كه می‌خورم، خیلی خوشمزه هستند، ولی اون موقعا چون غذای هر روزم شده بود سوپ، به شدت از هرچی غذای شل، مثل آش و سوپ و فرنی و ... متنفر بودم.

یادمه یه روز كه تب شدیدی داشتم و نمی‌تونستم از این پهلو به اون پهلو برم، خبر دار شدم كه قابلمه مامان، بازم سوپیه، یه نیروی مضاعفی در من بوجود اومد. به بهانه رفتن به دستشویی كه توی حیاط بود، به حیاط رفتم و از اونجا راه كوچه رو پیش گرفتم. حالا ندو ، كی بدو. مادرم كه منو از پشت پنجره نگاه می‌كرد نیز اومد دنبالم. یادم كه یه آقایی منو توی خیابون گرفت و تحویل مامان داد. از اون به بعد دیگه مامان برام سوپ نپخت و من به عنوان یك فرد "سوپ گریز" در فامیل شناخته شدم.

تا سالها اسم سوپ رو كه می‌شنیدم، حالم بد می‌شد. اما .....................

اما پس از ازدواج، دوباره یه سوپ خور حرفه‌ایی شدم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

شعر سرایی

در دوران نوجوانی و بطور خاص تر در دوره راهنمایی، دوست بسیار خوبی پیدا كردم كه اسمش سیدحسن مخبر (حفظه الله) فرزند شهید مخبر بود. من خاطرات خوبی از دوران دوستی با ایشان دارم. به عنوان نكته بارز این خاطرات، جاری شدن عقد اخوت بین ما بود. همان عقدی كه بین انصار و مهاجرین در زمان پیامبر (ص) جاری شد.

یكی از خصوصیات این برادر، طبع شعر عالی ایشان بود. اشعاری كه ایشان در دوران نوجوانی می‌سرود، هنوز هم زیبا و شنیدنی است. من چیزهای كمی از اشعار ایشون رو به یاد دارم. ولی یادمه كه:

باید به شط خون شنا كنیم........ شلپ شلوپ، شلپ شلوپ

باید كه با قطار سفر كنیم ......... تلق تلوق، تلق تلوق

یا:

یكی از بزرگان اهل تمیز                          ز یك موش ترسید و رفت زیر میز

همون یكی از بزرگان اهل تمیز                اومد پا شه كلش خورد به میز

اما اصل مطلب اینجاست كه:

من به تبعیت از ایشان، روزی در خودم فرو رفته بودم و حسی دست داد و با زحمت بسیار، مصراعی سرودم. آری اولین سروده من این مصراع بود:

"""در دیار بی كسان من آن گدای بی نوایم"""

اما در آن حس زیبا دیگر نتوانستم مصراع دیگری بسرایم. لذا دست به دامان سید حسن شدم. ایشان با كمی فكر كردن، مصراع دوم را چنین گفتند كه:

"""هر دمی چون نی ز سوز سینه خود در نوایم"""

و در آخر آرزو دارم بازم سید حسن رو ببینم، چون سالهاست كه ازش خبری ندارم.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: دوستان،     | نظرات()

كاپشن سبز رنگ

پدرم وقتی كلاس سوم ابتدایی بودم، یه كاپشن كلاه دار شمعی سبز رنگ برام خریده بود كه خیلی دوستش داشتم. البته پدرم كمی حساب بزرگ شدن من رو هم كرده‌ بود و برای همین كاپشن تا روی زانوهام می‌اومد

یادم هست كه همون روزهای اول یكبار اونو پوشیدم و به كوچه رفتم. "ف" پسر شیطون همسایمون كه دوسه سالی هم از من بزرگتر بود، توی آتش گردون آلومینیم انداخته بود و وسط كوچه مشغول هنرنمایی بود. چشمتون روز بد نبینه. ورود به كوچه همانا و سوراخ شدن كاپشن بر اثر ذرات مذاب آلومینیوم همانا. البته یك دو تا سوراخ كوچیك بیشتر نبود ولی همون سوراخهای كوچیك منجر به گریه كردن ساعتی من شد. من تا سال پنجم دبستان، همان كاپشن رو می‌پوشیدم. چون من بزرگ نمی‌شدم كه اون كوچیك بشه. یادم هست كه آخرهای زمستون، دیگه حوصله بابام سر رفت و خودش اونو پاره كرد، تا برام یه كاپشن نو بخره.

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

جثه كوچیك

همانطور كه قبلاً هم گفته بودم، من كودكی ضعیف و لاغر و با جثه‌ایی كوچك بودم. اگه بخوام یه طورهایی كمكتون كنم كه منو تصور كنید، به موارد زیر توجه كنید:

- هیچ وقت نمی‌تونستم ورزش كنم. اگه یكروز ورزش داشتیم، من تا یك هفته ماهیچه‌هام درد می‌كرد بطوریكه مجبور بودم روی تشك یا پتوی ضخیم بشینم.

- اون زمانها، خیلی مشق شب می‌دادند. مثلاً سه بار از روی درس كتاب فارسی با لغات جدید و پرسشها و تمرینهایش بنویسید. دستهای من هم همیشه از نوشتن مشقها، درد می‌‌كرد.

- لباسهام تا سالها برام كوچیك نمی‌شد. مثلاً كاپشن سبز رنگم (كه خاطرش رو براتون خواهم گفت)، را 3 سال می‌پوشیدم و من نسبت به كاپشن تغییر اندازه نمی‌دادم.

- تو مدرسه‌ها، به یكسری از بچه‌های قویتر بازوبند انتظامات می‌دادند و اونا وظیفه داشتند كه وقتی زنگ تفریح می‌خوره، همه رو از كلاسها به حیاط منتقل كنند و تا زنگ بعدی اجازه ندهند كه كسی وارد سالن مدرسه و كلاسها بشه. اما من به علت آسیب‌پذیر بودن، همیشه از این قانون مستثنی بودم.

- وقتی كلاس پنجم رو می‌خوندم، تنها 15 كیلو وزن داشتم.

- كلاس پنجم ابتدایی، توی جامیز* جا می‌شدم.

- هادی پسر همسایون، منو از مدرسه با كیفم كول می‌كرد و تا خونه می‌دوید.

- معمولاٌ وزن من از وزن كیفم اگه كمتر نبود، بیشتر نبود. بطوریكه بعضی روزها، خواهرم كه دوسال از من كوچكتر بود، زمان تعطیل شدن مدرسه می‌اومد دنبالم تا در بردن كیفم كمكم كنه.

 این وضعیت تا آخرهای تحصیل ادامه داشت. برای همین بود كه تا سال چهارم دبیرستان لقب "حسن كوچیكه" رو یدك می‌كشیدم. اما نمی‌دونم این كنكور چه خاصیتی داشت كه من پشت كنكور به یكباره بزرگ شدم.


* قسمتی از نیمكتهای قدیمی مدارس كه كتاب و كیف را در آن قرار می‌دادند.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()

ورود به مدرسه (قسمت آخر)

خانم خوشنودیها كه مقداری از صحبت مادرم و خانم مدیر را شنیده بود، از مدیر خواست تا خودش تست هوش بگیرد و خانم مدیر هم مخالفتی نكرد.

خانم معلم از من خواست تا یه سرمشق رو كه روی یه برگ كاغذ نوشته بود، تكرار كنم. یادش بخیر، حتماً شما هم از این سرمشقها داشته اید: "- | - | - | -". من هم كه توی خونه دفتر و مداد داشتم و بابام بهم سرمشق می‌داد و من تمرین "آب، بابا" می‌كردم، از فرصت استفاده كردم و نوشتم "بابا آب داد". خانم معلم حسابی خوشش اومد و دست من و گرفت و به مادرم و خانم مدیر گفت كه به نظرش، من می‌تونم درس بخونم و از همون لحظه شدم شاگرد كلاس اول دبستان.

من دست در دست خانم معلم رفتیم به كلاس. تا در كلاس باز شد و ما وارد شدیم، "هادی" پسر همسایمون كه شش ماه از من بزرگتر بود و سر وقت رفته بود مدرسه، پرید روی نیمكت و شروع كرد به صدا زدن من: "حَ َ َ َ َ َ سن،حَ َ َ َ َ َ سن". ولی معلم با تشری از هادی خواست كه ساكت باشه و از من هم خواست تا روی نیمكت اول كلاس بین دو تا از بچه ها كه اسم یكیشون "محمد خلیفه‌هادی" بود و بعداً متوجه شدم كه شاگرد زرنگ كلاسه، بشینم. خانم معلم از محمد خواست تا یه برگ كاغذ بهش بدهد. اولین بار بود كه دفتر 200 برگ می‌دیدم و محمد هم از وسط دفترش یه دوبرگی كند و به او داد. خانم معلم روی چهار صفحه، چهار نوع سرمشق نوشت و با مدادی كه خودش داشت، از من خواست تا كل صفحات رو پر كنم. من هم برای نشون دادن خودم، به سرعت شروع به نوشتن كردم و به چشم برهم زدنی، همه رو نوشتم. هنوز زنگ نخورده بود كه من برگه را به معلم تحویل دادم. او با خنده به من گفت كه پشت برگه را هم باید پر كنی و من با غرور گفتم كه هر چهار صفحه رو نوشته‌ام. او در حالیكه از سرعت نوشتن من متعجب شده بود و به خط خوشم نگاه می‌كرد، متوجه شد كه شاگرد زرنگی پا به كلاسش گذاشته.

از آن به بعد، من و محمد تا كلاس چهارم، شاگرد اول یا دوم كلاس و مدرسه می‌شدیم. اگه من اول بودم، اون دوم می‌شد و اگه اون اول بود، من دوم بودم.

تا همین چند سال پیش كه محمد اینا خونشون رو عوض نكرده بودند، اونو كه مهندسی مكانیك خونده بود، می‌دیدم، ولی چند سالی هست كه خبری ازش ندارم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

ورود به مدرسه (قسمت اول)

   راستشو بخواهید نوشتن خاطره برام خیلی سخته. شاید برای اینه كه اول راهم و راهی پر پیچ و خم و طولانی در پیش رو دارم. اما مهمترین دلیل اینه كه همیشه یكسری شنونده بودند كه بنا بر مقتضیات زمان یا به خاطر یه موضوع مشترك، علاقمند به شنیدن خاطره بودند و به قول معروف شنونده‌ها صاحب سخن را بر سر شوق می‌آوردند.

   قبل از شروع ذكر چند نكته الزامیه.

1- اونهایی كه منو می‌شناسند، میدونند كه به نظر من خاطره‌ها به هم متصلند و باید ارتباط منطقی اونها رعایت بشه. لذا اگه می‌خواهید خاطرات من رو دنبال كنید، باید عادت كنید كه خاطره اصلی چند بار قطع بشه تا نكات و خاطرات متفرقه تعریف بشند.

2- سعی می‌كنم در حاشیه نوشته‌ها كمی هم به شرح محیط و حال و هوای زمان بپردازم.

   خیلی فكر كردم كدوم خاطره رو به عنوان اولین خاطره پست كنم. بالاخره تصمیم گرفتم اولین روز ورود به مدرسه رو تعریف كنم.

   من كودكی بودم ضعیف و با جثه‌ایی كوچك. پاییز 1359 بود و من 5 سال و 10 ماه بیشتر نداشتم. دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود و به خاطر شرط سنی، و البته به صلاحدید مادرم، از تحصیل معاف بودم.

   همون موقعا بود كه آموزش و پرورش اعلام كرد، بچه‌هایی كه سنشان به حد نصاب نرسیده، می‌توانند به شرط قبولی در آزمون هوش، راهی مدرسه بشند. مادر من هم به پیشنهاد پدر و اصرار عمویم كه می‌گفت: اگه بره مدرسه، یكسال تو زندگی جلو می‌افته، دست من و گرفت و به قصد گرفتن آدرس محل آزمون، راهی مدرسه نزدیكی محل زندگیمان شد. مدرسه ایی كه انتهای كوچه روبروی كوچه خودمان بود.

   اون روز پاییزی من پا به مدرسه "اختراع" گذاشتم. مدرسه‌ایی كه 5 سال بعدی زندگیم را در آن گذراندم. مدرسه‌ایی كه در اصل خانه بزرگی بود. یك خانه جنوبی دو طبقه با چهار اتاق در هر طبقه. دفتر مدیر و معلمان و مهد كودك مخصوص بچه‌های معلمان و كلاس اول در طبقه اول و كلاسهای دوم تا پنجم نیز در طبقه دوم. حیاط مدرسه شش هفت پله پایین تر از طبقه هم كف بود. از توی حیاط هم چند پله بلند وجود داشت و به زیر زمین منتهی می‌شد. از پله‌ها كه پایین می‌رفتی در واقع پا گذاشته بودی تو زندگی بابای مدرسه. اونجا دو تا اتاق وجود داشت. یك اتاق بزرگ كه هم انباری بود و هم "آقای حسنی" (بابای مدرسه) لواشك و دیگر چلسمه‌ها را می‌فروخت. در اتاق كوچكتر هم آقای حسنی به اتفاق همسر و دو دخترش زندگی می‌كردند.

   ما رفتیم دفتر مدیر مدرسه. مادرم وضعیت من رو تشریح كرد و مدیر شروع كرد به دادن آدرس كه در همان لحظه، سر و كله "خانم خوشنودیها" معلم كلاس اول كه برای برداشتن گچ آمده بود، پیدا شد.

برای امروز بسه، در فرصت بعدی ادامه خاطره رو خواهم نوشت.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()

نقطه آغاز

   منت خدای را عز و جل، كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت. هر نفسی كه فرو می‌رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی، شكری واجب.

   در این سی و چند سالی كه از نعمتهای خدا استفاده كرده‌ام، كمتر به دنبال ثبت خاطراتم بوده‌ام. یه جورایی حافظه من یاری كرده و آنها را با كوچكترین جزئیاتش به یاد می‌آورم. حتی آن چیزی كه برای بیشتر دوستانم جالب به نظر می‌رسد، این است كه خاطراتی كه برایم تعریف می‌شود هم در ذهنم ثبت می‌شود. تنها زمانی كه خاطراتم را بصورت روزانه ثبت نمودم، دوران آموزشی خدمت وظیفه بود كه شاید روزی آنها را اینجا بنویسم. اما به هرحال به پیشنهاد دوستان، سعی می‌كنم در اوقات فراغت، این خاطرات را در این وبلاگ مستند كنم.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: عمومی،     | نظرات()