امروز حالم نسبتاً خوب نیست. یعنی یه كم سرما خوردم. برای همین یه خاطره تب دار می‌نویسم.

همونطور كه قبلاً هم گفته بودم، خیلی مریض می‌شدم. مادرم هم با هزار زحمت برام سوپ درست می‌كرد. الان همون سوپها رو كه می‌خورم، خیلی خوشمزه هستند، ولی اون موقعا چون غذای هر روزم شده بود سوپ، به شدت از هرچی غذای شل، مثل آش و سوپ و فرنی و ... متنفر بودم.

یادمه یه روز كه تب شدیدی داشتم و نمی‌تونستم از این پهلو به اون پهلو برم، خبر دار شدم كه قابلمه مامان، بازم سوپیه، یه نیروی مضاعفی در من بوجود اومد. به بهانه رفتن به دستشویی كه توی حیاط بود، به حیاط رفتم و از اونجا راه كوچه رو پیش گرفتم. حالا ندو ، كی بدو. مادرم كه منو از پشت پنجره نگاه می‌كرد نیز اومد دنبالم. یادم كه یه آقایی منو توی خیابون گرفت و تحویل مامان داد. از اون به بعد دیگه مامان برام سوپ نپخت و من به عنوان یك فرد "سوپ گریز" در فامیل شناخته شدم.

تا سالها اسم سوپ رو كه می‌شنیدم، حالم بد می‌شد. اما .....................

اما پس از ازدواج، دوباره یه سوپ خور حرفه‌ایی شدم.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()