پدرم وقتی كلاس سوم ابتدایی بودم، یه كاپشن كلاه دار شمعی سبز رنگ برام خریده بود كه خیلی دوستش داشتم. البته پدرم كمی حساب بزرگ شدن من رو هم كرده‌ بود و برای همین كاپشن تا روی زانوهام می‌اومد

یادم هست كه همون روزهای اول یكبار اونو پوشیدم و به كوچه رفتم. "ف" پسر شیطون همسایمون كه دوسه سالی هم از من بزرگتر بود، توی آتش گردون آلومینیم انداخته بود و وسط كوچه مشغول هنرنمایی بود. چشمتون روز بد نبینه. ورود به كوچه همانا و سوراخ شدن كاپشن بر اثر ذرات مذاب آلومینیوم همانا. البته یك دو تا سوراخ كوچیك بیشتر نبود ولی همون سوراخهای كوچیك منجر به گریه كردن ساعتی من شد. من تا سال پنجم دبستان، همان كاپشن رو می‌پوشیدم. چون من بزرگ نمی‌شدم كه اون كوچیك بشه. یادم هست كه آخرهای زمستون، دیگه حوصله بابام سر رفت و خودش اونو پاره كرد، تا برام یه كاپشن نو بخره.

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 تیر 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()