گفتم كه ما باید 10 روز كار متفرقه انجام می‌دادیم. و اما ادامه ماجرا...

به اتفاق بنده خدا، سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه شركتی كه در زمینه‌ایی مرتبط با حوزه مدیریت اون بنده خدا فعالیت داشت. مدیر نامحترم این شركت هم كه گویا از قبل توجیح شده بود از ما خواست كه سر و سامانی به انبارهای شركت بدهیم. البته ما تا اون تاریخ همچین كاری نكرده بودیم ولی با شناختی كه از خودمون داشتیم قبول كردیم. بعد به اتفاق آقای مدیر نامحترم رفتیم به محل انبارهای شركت. بعد از یك بازدید مختصر و صدور مجوزهای لازم برای حضور در انبارها، قرار شد كه از روز بعد خودمون بریم اونجا.

این امر منجر به دلخوری شدیدی برای ما شد. آخه مجبور بودیم صبح كله سحر از خونه بزنیم بیرون و با هزینه شخصی بریم به محل انبارهای شركت. خوب چاره‌ایی نبود.

فردا صبح عازم انبار شدیم. با بررسیهای اولیه متوجه شدیم كه نحوه انبارش كلاً مشكل داره. البته وضعیت در یه قسمتی از انبارها كه قطعات ظریف و حساسی نگهداری می‌شد، قابل تحمل بود ولی در بقیه انبار بی‌نظمی عجیبی حاكم بود. هرچی بیشتر بررسی می‌كردیم، اوضاع بدتر می‌شد. مثلاً به یه قسمتی از انبارها برخورد كردیم كه كالاها و قطعات حساسی رو در فضای باز نگهداری می‌كردند. وقتی علت رو جویا شدیم، گفتند كه اینجا یه سقف موقتی داشته ولی به علت نداشتن مجوز از شهرداری، مجبور به برداشتن سقف شده بودند. من و علی دست به كار شدیم و به كمك متر نواری (10 متری) كه از خونه آورده بودم، مشغول نقشه برداری از اونجا و ترسیم وضعیت فعلی انبارها شدیم. این كار سه روز طول كشید. بعد اطلاعات رو به خونه بردیم و سه روز رو صرف ساماندهی به اطلاعات جمع‌آوری شده، ترسیم نقشه سه بعدی انبارها، تحلی وضعیت فعلی ایمنی، تخلیه و بارگیری و... و نیز پیشنهادهایی برای بهبود اوضاع نمودیم. البته ما اطلاعاتی درباره ورود و خروج كالاها نداشتیم و نمی‌تونستیم در مورد جای مناسب هر كالا نظری بدیم. به هر حال گزارشی مستند به همراه یه نقشه A1 از انبارها تهیه كرده و عازم دفتر مركزی شدیم.

بقیه ماجرا رو در فرصتی دیگر خواهم گفت. اما بد نیست به یك اتفاق جالب توی این روزها كه در انبارها كار می‌كردیم اشاره كنم.

توی اون سه روز ناهار رو به اتفاق مدیر انبارها میل می‌كردیم. یه روز كه قیمه داده بودند و من مشغول خوردن غذا بودم، متوجه وجود چند تخم سوسك درون خورشت شدم. اما با توجه به شناختی كه از علی داشتم و می‌دونستم بطور وحشتناكی از این حشره متنفره و اگه متوجه بشه كه چی می‌خوره ممكنه كه ظرف غذا رو توی سر مدیر انبارها خورد كنه، اونها رو مخفی كردم و بقیه غذا رو نوش جان كردم. بعد از اتمام غذا، از اتاق مدیر اومدیم بیرون و رفتیم توی انبار. به یه جای خلوت كه رسیدیم به علی گفتم: علی غذا چطور بود، سیر شدی؟ الان غذا خوب پایین رفته؟ امكان برگشت غذا نداری؟

علی در جواب من گفت كه غذا اونقدر كم بوده كه نرسیده به معده هضم شده و در ضمن از بس بد مزه بوده، كلی آب روش خورده و امكان برگشت غذا نیست.

خوب من در كمال خونسردی و بدجنسی، یافته‌های موجود در خورشت رو نشونش دادم. دیگه خودتون حدس بزنید چه اتفاقات جالبی اون جا افتاد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آبان 1387    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: دانشگاه،     | نظرات()