زمستان سال 1370 من در كلاس چهارم دبیرستان درس می‌خوندم. برف نصفه و نیمه‌ایی اومده بود و آموزش و پرورش كلیه مدارس به غیر از چهارم دبیرستانی‌ها رو تعطیل كرده بود. همه بچه‌های چهارمی ناراضی بودند. من كه بیشتر از همه شاكی بودم. آخه بعضی از كلاس سوم دبیرستانی‌های مدرسه ما، از من كه كلاس چهارم دبیرستان بودم، خیلی گنده‌تر و هیكلی‌تر بودند. حالا چرا اونا، می‌بایست تو خونه بمونن و من باید به مدرسه می‌رفتم.

اولین كلاس كه تموم شد و همه به حیاط برف گرفته اومدیم، یكی از بچه‌ها یك پیشنهاد شیطانی را مطرح كرد و خیلی زود مورد موافقت قرار گرفت و عملی شد. پیشنهاد این بود كه هر دانش‌آموز یه گوله بزرگ برف به سمت "زنگ مدرسه" پرتاب كنه. زنگ مدرسه ما یه زنگ اخبار بزرگ بود كه صدای كر كننده‌ایی هم داشت. اگه زمان به صدا دراومدن اون، نزدیكش بودی تا چند ثانیه گوشهات سوت می‌كشید.

خلاصه پرتابها شروع شد و ظرف چند ثانیه یه توده عظیم برفی روی دیوار مدرسه درست شد. همه منتظر خوردن زنگ شدند. زمان موعود فرار رسید ولی از زنگ مدرسه ما صدایی نیامد. خیلی حال كردیم. بیچاره بابای مدرسه هرچی با جاروش تلاش كرد، نتونست اون همه برف رو از روی زنگ پاك كنه و به ناچار ناظم مدرسه با داد و بیداد همه رو راهی كلاسها كرد.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آبان 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: راهنمایی و دبیرستان،     | نظرات()