من كلاس پنجم بودم. مدتی بود كه یه چیزایی از كیف بچه‌ها گم می‌شد. برای همین خانم معلم تصمیم گرفت كه دو نفر رو كه مورد اعتماد همه بچه ها بودند، مأمور كنه كه در زنگهای تفریح، توی كلاس بمونند و از كیف بچه‌ها مواظبت كنند. اون دو نفر كسی نبودند جز من و محمد. (درباره محمد قبلاً در قسمت آخر ورود به مدرسه نوشته بودم).

من و محمد توی جامیزها مخفی می‌شدیم تا بتونیم، در موقع لزوم بیرون بیاییم و مچ دزد یا دزدان رو بگیریم. برای همین ما تبدیل شدیم به پلیسان مخفی. یه دو هفته‌ایی گذشت و هیچ چیز گم نشد. نمی دونم یا اصلاً دزدیی در كار نبوده و یا اینكه دزد یا دزدان حساب كار خودشون رو كرده بودند.

اما .....

قبل از پرداختن به ادامه خاطره، باید مقدمتاً خدمت شما عرض كنم كه كلاس ما 27 نفر دانش آموز داشت. روی اكثر نیمكتها سه نفر می‌شستند. به همین دلیل در مواقعی كه امتحان داشتیم، به منظور جلوگیری از تقلب، بعضی از بچه‌ها مجبور بودن به یك كلاس خالی بروند.  

امیر هم كه یكی از همكلاسی‌هامون بود، روز امتحان مجبور شد كه به كلاس دومیها كه اون موقع ورزش داشتند برود. توی پرانتز بگم كه امیر تنها كسی بود كه خودنویس داشت و خانم معلم هم برای وارد كردن نمره بچه‌ها در لیست نمرات، از خودنویس امیر استفاده می‌كرد. زنگ بعد از امتحان، خانم معلم از امیر خواست كه خودنویسش رو به او بده. اما امیر هرچی گشت، اونو پیدا نكرد. به خانم معلم گفت كه زنگ پیش، امتحان رو با همون خودنویس نوشته بوده ولی الان گم شده. با گفتن این حرف، تمام توجهات متوجه دو تا پلیس مخفی كلاس یعنی من و محمد شد.

آیا دزد همین به اصطلاح پلیسان هستند؟

این سئوالی بود كه در ذهن خانم معلم و بچه‌ها نقش بست و در پست بعدی به اون پاسخ خواهم داد.


نوشته شده در تاریخ شنبه 24 شهریور 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()