علیرضا یکی از بچه‌های محلمونه (البته الان دیگه بچه نیست) كه دست به خالی بستنش حرف نداره. اون یه موضوع خاص رو برای 10 نفر، 10 جور مختلف تعریف می‌كنه. اما در كمال تعجب شماره و مدل ماشینهای تمام افرادی كه تنها یك بار از جلوش گذشتاه باشن رو به خاطر می‌سپاره (!).

اما خاطره!

علیرضا درس نمی‌خوند. دو سال از من بزرگتر بود، ولی چون من یكسال زودتر مدرسه رفته بودم، یكسال تحصیلی از اون عقبتر بودم. علیرضا كلاس اول و دوم ابتدایی رو توی مدرسه "آیین تربیت" كه كمی پایین تر از مدرسه "اختراع" بود درس خونده بود.

مهرماه سال 60 بود و من به كلاس دوم رفته بودم كه با كمال ناباوری متوجه شدم كه علیرضا همكلاسی ماست. با تعجب ازش پرسیدم كه چرا كلاس دوم اومدی، مگه نباید بری سوم. اونم با یه چهره غمگین و خیلی جدی گفت كه:

خرداد كه كارنامه‌ام رو گرفتم، داشتم توی خیابون راه می‌رفتم كه باد شدیدی سر گرفت و كارنامه‌ام توی جوب خیابون افتاد و آب اونو برد. من برگشتم مدرسه و هرچی التماس كردم، كارنامه مجدد بهم ندادن و من مجبور شده‌ام كه سال دوم رو دوباره بخونم. برای همین هم هست كه مدرسمو عوض كرده‌ام.

منم كه یه بچه ساده‌ایی بودم، باور كردم و ناراحت شدم و وقتی رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف كردم. مادرم كه با مادر علیرضا رابطه همسایگی محكمی داره، با خنده به من گفت: ای بابا، تو "علیرضا خالی بند" رو نمی‌شناسی، اون رفوزه شده.

علیرضا تا اول یا دوم دبیرستان بیشتر درس نخوند و ترك تحصیل كرد و به بازار رفت. اون الان یه بازاریه موفقه.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 شهریور 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()