در كلاس پنجم ابتدایی مشغول تحصیل بودم. مدیر مدرسه عوض شده بود و فردی به نام آقای عتیقی مدیر مدرسه شده بود. ایشون خیلی به مسائل عقیدتی بچه‌ها علاقمند بود. از اینرو تصمیم گرفته بود كه توی مدرسه نماز جماعت راه بیاندازد. البته سالهای قبل از اون هم نماز جماعت با حضور تمام دانش‌آموزان مدرسه برپا می‌شد. اما سال پنجم، آقای عتیقی برای كنترل دقیقتر و آموزش مسائل مطابق با حوزه سنی دانش‌آموزان، تصمیم گرفته بود كه بچه‌های هر كلاس، جداگانه به نماز جماعت مشغول بشوند. دقیق یادم نیست كه برنامه چه جوری بود. ولی یادمه كه ما دوسه روز از هفته می‌بایست پس از تعطیلی مدرسه برای خواندن نماز جماعت می‌موندیم. وی چندتا قانون گذاشته بودند:

1- بابای مدرسه باید مانع خروج بچه‌های كلاسی كه نماز جماعت دارند، بشود.

2- از نمره انضباط هر كسی كه بنابر دلایل غیر موجه، نماز نخواند، كاسته خواهد شد.

3- كسانیكه بدون خواندن نماز، مدرسه را ترك می‌كردند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان، "هوووووووو" می‌شوند.

4- برای كسانیكه در نماز جماعت شركت كنند، روز بعد در جلوی صف توسط كل دانش‌آموزان صلوات فرستاده می‌شود.

 

اوایل كار، خود آقای مدیر به عنوان پیش‌نماز می‌ایستاد. ولی چون نمی‌تونست نظارت دقیقی بر بچه‌ها داشته باشه، تصمیم گرفت كه یكی از دانش‌آموزان پیش‌نماز بشه. اون فرد من بودم.

روز اول، وقتی كه پیش‌نماز ایستادم، فهمیدم كه كار سختی رو در پیش دارم. توی ركوعها و سجودها، بچه‌ها بدون اینكه مدیر بفمد، به من می‌گفتند:

- یه ركعت رو جا بنداز

- زود تمومش كن

- قنوت نمی‌خواد

- اگه طولش بدی، بعد از مدرسه می‌زنیمت

- دم در مدرسه وایسا و ....

شما اگه جای من بودین و در ضمن از همه بچه‌ها ضعیفتر هم بودین، چه می‌كردید؟

من علیرغم همه تهدیدات، سخت‌ترین كار رو انتخاب كردم. نمازهای طولانی و ادای كلیه مستحبات (البته یه كم بدجنسی رو چاشنی كار كردم). بعد به بهانه ترس از آقای مدیر بچه‌ها رو راضی كردم. این كار كه یكی دو روز ادامه پیدا كرد، و بعدش حوصله خود آقای مدیر هم سر رفت و محمد را پیش‌نماز كرد.

بدین ترتیب، هم رضایت مدیر و هم رضایت بچه‌ها، جلب گردید.


نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386    | توسط: علی اکبری    | طبقه بندی: خردسالی و ابتدایی،     | نظرات()